تبلیغات
ذوالفقار

ذوالفقار
قالب وبلاگ
نویسندگان

- پیامبر صلى الله علیه وآله دستور داد مسجد منافقان را خراب كنند 

در ماجراى جنگ تبوك (در سال نهم هجرت واقع شد 24 نفر از منافقان در جلسه سرى خود، نقشه قتل پیامبر صلى الله علیه وآله و على علیه السلام را طرح كردند كه به اجرا بگذارند، به این ترتیب كه : چهارده نفر آنها همراه سپاه تبوك بودند، هنگام مراجعت پیامبر صلى الله علیه وآله در گردنه كوهى در راه ، شتر پیامبر صلى الله علیه وآله را رم بدهند تا پیامبر از بالا به پایین بیفتد و قطعه قطعه شود، ولى هنگام ورود پیامبر صلى الله علیه وآله به آن از بالا به پایین بیفتد و قطعه قطعه شود، ولى هنگام سپاه تبوك بودند، هنگام ورود پیامبر به آن گردنه ، با چند سنگ پرانى ، موفق افكنى بود، خراب كردند و با شدت از كار آنها عبور مى كند، آن را زمین بى خطر بداند، و به گودال بیفتد و به قتل برسد.
ولى بى آنكه على علیه السلام گذرش به آنجا بیفتد محفوظ ماند و بعدا توطئه منافقان كشف گردید.(20)

8- مسجد پاریس در هجرت امام خمینى قدس سره 

امام وقتى وارد نوفل لوشاتو شدند، از اول سؤ ال كردند كه قبله كدام طرف است خوب آنهائى كه مسیحى بودند كه نمى دانستند، مسلمان ها هم كه آنجا ساكن نبودند تا بدانند و چون نمى شد نماز را به تاءخیر بیاندازند، جهت قبله را پیدا كردند و به جهت قبله نماز خواندند.
عصر بود كه امام مرا صدا زدند فرمودند كه این قبله نما را بگیرید ببرید در مسجد پاریس مشخص كنید كه كه این قبله نما قبله مسجد پاریس را چگونه نشان مى دهد همان جهت قبله را حفظ كنید بیایید در این جا قبله را در اینجا پیدا كنید.
ما قبله نما را گرفتیم و با یكى از برادران كه آن جا بود - آقاى دكتر مجابى - آمدیم مسجد جامع پاریس و جهت قبله را كه قبله نمازشان مى داد با قبله آنجا تطبیق داد و برگشتیم و قبله منزل امام را در نوفل شاتو را مشخص ‍ كردیم .(21)

9- مسجد هامبورك و بلندنظرى آیه الله بروجردى قدس سره شریف 

در عصر مرجعیت آیت الله العضمى بروجردى قدس سره شریف قرار شد تا رد شهر هامبورك آلمان ، مسجد و مركزى براى نشر تعالیم اسلام ساخته شود. آیت الله بروجردى ، شخصى را به هامبوك براى تهیه زمین براى چنان مركزى فرستاد.آن شخص رفت و زمینى تهیه و خریدارى كرد و به محضر آقاى بروجردى بازگشت ، بعضى به آقاى بروجردى خبر داده بودند كه زمین خریدارى شده در جاى مطلوب و مرغوب نیست آقاى بروجردى به آن شخص ماءمور خرید زمین ، فرمودند: شنیده ام ، زمین خریدارى شده در موقعیت مناسبى قرار ندارد، و این براى جامعه كه ارزش را در زیبائى ظاهرى مى بیند، صلاح نیست كه ما مذهبیشان از ساختمانهاى مجلل و زیبا برخوردار است ، از این رو براى ما صلاح نیست پایین تر از آنها جلوه كنیم .
آن شخص گفت : آقا!یعنى مى فرمایید در بالاى شهر هامبورك و در كنار دریا، زمین تهیه كنیم ؟ آن جا خیلى گران است .
ایشان فرمودند: بله در جاى مناسب تهیه كنید، من هزینه اش را تاءمین مى كنم ، شما تصور مى كنید براى من زمین مى خرید؟ خیر این مكان به نام امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )است ، باید در جاى آبرومندى باشد كه باعث تحقیر مسلمین نشود.(22)
سرانجام مسجد اعظم بندر هامبوك در زمین بسیار خوبى به مساحت تقریبا چهار هزار متر مربع در كنار دریاچه آلاستر ساخته شد.

10- او از مخالفین بود، به مسجد امام خمینى نمى آمد اما...

شیخى است پیرمرد، مازندرانى ، ایشان بى سبب به خوش بین نبود، چند سالى شاید خوش بین نبود، حتى به بعضى ها مى گفت به درس امام نروید.
طبق معمول كه امام ساعت ده و ربع مى رفت براى درس كه من تندى مى آمدم بیرون كه مبادا امام تنها به درس برود، چون بعضى از اوقات امام تنها مى رفت و من از عقب مى دویدم تا به امام برسم ، چون به ما خبر نمى كرد.
روزى من تند آمدم بیرون ، دیدم دم در بیرونى این پیره مرد شیخ درب را مى بوسد و بعد هم خم شد عتبه را بوسید، من از روى ناراحتى كه از ایشان داشتم گفتم : عجب ، برگشت و رو كرد به من و گفت (الحمدالله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله ) گفتم چه شده مگه ، گفت درس ‍ مى روید، آقا مسجد مى آید، گفتم بلى گفت من هم مى آیم مسجد.
ایشان مسجد نمى آمد، بچه اش را نمى گذاشت دست امام را ببوسد، همین را گفت ، در باز شد اتفاقا كتاب همراه نیاورده بودم كه مجبور شوم پاى منبر بروم ، همان دم در نشستم و این شانس او بود، آمد و كنار من نشست ، گفت تو كه مى دانى از همنشینى بد به ما اثر كرده بود، از بس زیاد از مغرضین شنیده بودیم كه آقا روزنامه خونه ، آقاى فلان این مجاهدت را كرد و جلو افتاد و چه شد.پیرمرد اضافه كرد یك شب من خواب دیدم در حرم حضرت امیر علیه السلام هستم ، دیدم عده اى صف كشیده اند و دور هم نشسته اند، یكى یكى حساب كردم دیدم هر كدام مطابق سنشان قیافه اش نور مى بارید، خیلى زیبا بود، همچنین ملكوتى بود، و در صف آخر نشسته بود، بعد علماى گذشته یكى یكى آمدند و همه از مقبره مقدس اردبیلى بیرون مى آمدند، نگاه كردم دیدم آیا كسى از ایشان رامى ناسم ، یك شخصى از آنها را گفتند شیخ شلال است ، یك شیخ عرب است خیلى خوشحال شدم ، خواستم حركت كنم ، ولى انگار من را به زمین بسته اند، نمى دانستم تكان بخورم ، وقتى علماء هر كدام مى آمدند، این دوازده نفر تعظیم مى كردند، بعضى وقتها حضرت امیر علیه السلام و یكى دو نفر از دو طرف و بقیه مشغول صحبت بودند.
بعضى وقتها هم هفت هشت نفرشان تعظیم مى كردند، یك وقت دیدم آقاى خمینى از گوشه ایوان وارد شد شما هم دنبالشان هستى و در كفشدارى كفشهایش را كند و شما كفشها را كنار گذاشتى و به سرعت به دنبال او رفتى ، بك وقت دیدم آن دوازدهمى تا چشمش افتاد بلند شدند، بعد همه نشستند، دوازدهمى تا چشمش به افتاد بلند شد، یازدهمى بلند شد، دهمى بلند شد، یك مرتبه دیدم همه بلند شدند، بعد همه نشستند؛یازدهمى نفرشان نشستند، دوازدهمى ایستاد گفت : روح الله خمینى عبایش را جمع كرد و گفت بله آقا گفت بیا جلو، و آقا تند تند جلو رفت ، وقتى خدمت امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )رسید، دیدم قدها مثل هم مساوى است جورى نبود كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى له الفرج )بلند یا آقاى خمینى كوتاهتر باشد، طورى ایستاد كه گوش آقاى خمینى دم دهان امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )بود.
گفت ربع ساعت تندتند حضرت : چشم ، فلان چیز را انجام مى دهم انشاء الله درست ربع ساعت تندتند حضرت تو گوش روح الله مى گفت ، وقتى مطلب تمام شد، دو متر و یا یك مترى فاصله گرفت و حضرت رفت بنشیند، آقاى خمینى دستى تكان داد و آن یازده نفر تعظیمى كردند و آقاى خمینى برگشت عقب عقب ، نه اینكه پشتش را بكند و به حرم نرفت .
پیرمرد مى گوید: من گفتم چرا آقاى خمینى به حرم نرفت گفتند حضرت امیر علیه السلام اینجا نشسته ، كجا برود، سپس رفت دم كفشدارى ، شما كفشش را گذاشتى جلو حركت كرد تند و از درب صحن آمد بیرون ، بعد از آن من از خواب بیدار شدم شروع كردم به گریه كردن ، خانمم بیدار شد دید گریه مى كنم .
ساعت را نگاه كردیم دیدم یك ساعت به اذان است ، گفتم جفا كردم و خدایا از سر تقصیرم درگذرد، من از حالا به ایشان ایمان آورده ام .
ولى هنوز هم ناراحتم و اول كارى كه كردم همان بود كه دیدى ، در مقابل نظر هیچ كس نبود. فقط تو مى دانى و من ، من باید این عتبه را ببوسم ، نمى دانم تو از كجا پیدا شدى ، من گفتم باید، فضائل را منتشر كرد و باید انتشارش ‍ بدهم .خلاصه گفت : این قصه من بود. یك خواهش هم از تو دارم ، بینى و بین الله اگر مى توانى به امام بگوئى كه حاج آقا از من بگذرد، گفتم مى توانم ، همین الان انجام مى دهم . از مسجد كه آمدیم بیرون در راه به آقا گفتم قصه كذا و كذاست و ایشان از شما خواهش دارند كه از ایشان بگذرى .
آقا گفت من از ایشان گذشتم ، من بخشیدم ، هر چه بود بخشیدم ، بعد از اینكه امام رفت داخل ، دوان دوان آمد گریه مى كرد، گفت چى شد، گفتم آقا گفتند كه من هر چه بود بخشیدم ، افتاد به سجده ، دیگر شب و روز همیشه مى آمد آقاى خمینى قدس سره شریف هم یك نظر خاصى به ایشان پیدا كرد و دنیا و آخرتش خوب شد (23)

11- از مسجد تا منزل را طناب بست .

پیامبر صلى الله علیه وآله تصمیم گرفت كسانى كه (بدون عذر شرعى ) در منزل هاى خود نماز مى خواندند و در جماعت مسلمانان شركت نمى كنند، خانه هایشان را آتش بزند.
یك نفر نابینا به حضور پیامبر صلى الله علیه وآله رسید و عرض كرد من نابینا (یا شب كور) هستم ، صداى اذان جماعت رامى شنوم ، ولى كسى نیست كه دستم را بگیرد و مرا به جماعت برساند، پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: از منزل خود تا مسجد، طنابى ببند، هنگام نماز جماعت ، آن طناب را بگیر و با راهنمائى آن خود را به مسجد برسان و در نماز جماعت شركت كن .(24)




برچسب ها: داستانهای مسجد،
[ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب