تبلیغات
ذوالفقار

ذوالفقار
قالب وبلاگ
نویسندگان

65- آیا مسجد را براى خدا ساخته اى یا خودت ؟
بهلول از محلى عبور مى كرد، دید یك نفر حاج آقا مسجد مى سازد، گفت : بانى این مسجد كیست ؟آن حاج آقا گفت : منم ، این است اسم خودم را بالاى سر در گذاشته ام .
بهلول گفت : براى كه ساخته اى .
گفت : براى خدا.بهلول دیگر چیزى نگفت و از آنجا گذشت و شبانه آمد آن لوحى را كه اسم حاج آقا در او بود برداشت و اسم بهلول را نوشته و بالاى سر درب مسجد نصب كرد.
صبح حاج آقا آمد دید. اسم او را برداشته و اسم بهلول را نوشته اند.كه بانى این مسجد بهلول است .حاج آقا عصبانى شده و امر كرد آن لوح را پائین بیاورند و دو مرتبه اسم خودش را آنجا نصب كنند بهلول كه منتظر فرصت بود، خود را به حاج آقا رسانده و گفت : حاج آقا شما كه گفتند من این مسجد را براى خدا ساخته ام .اگر براى خدا ساخته بودى اسم من و تو نمى كرد.پس ‍ و تو فرق نمى كرد.پس براى شهرت و خود نمائى این كار را كرده و اجرا خود را ضایع كردى .
حاج آقا از شنیدن این حرف سكوت اختیار كرد و از قول خود كه این مسجد را براى خدا ساخته ام خجل و شرمنده گردید.(79)
 

66- پیامبر فرمود: از مسجد بیرونش كنید 
وقتى كه رسول اكرم اسلام صلى الله علیه وآله تصمیم گرفت مكه را فتح كند و از چنگال استبداد و بت پرستان نجات دهد؛از خداوند خواست كه تصمیم آن حضرت و حركت قشون اسلام را بر كفار قریش مخفى بدارد.
چون آن حضرت نمى خواست خونریزى شود و اگر قریش بر قصد آن حضرت آگاه مى شدند، در مقام مسجد دفاع و لشكركشى بر مى آمدند و جنگ سختى درگیر مى شد و از طرفین قهرا هزاران نفر كشته مى شدند، او مى خواست بدون آگاهى اهل مكه با قشونى نیرومند ناگهانى بر آنها وارد شود و امانشان ندهد.
ولى مردم مدینه از تصمیم آن حضرت آگاه شدند، خاطب ابن ابى بلتعه كه یك نفر از مسلمانان بود به طور سرى نامه اى براى جمعى از اهل مكه كه در مدینه بسر مى برد، و گفت : به سرعت به مكه برو و این نامه را به آنان برسان و ضمنا از بیراهه برو كه كسى تو را ملاقات نكند و پول و اجرتى را هم به آن زن داد؛وى نامه را گرفت و از بیراهه با شتاب به طرف مكه حركت كرد.
فورا پیك وحى (جبرئیل ) از طرف خداوند جریان را به رسول اكرم صلى الله علیه وآله گزارش داد.آن حضرت ، على علیه السلام را كه مرد این كار بود خواست و فرمودن بعضى از یاران من نامه اى به اهل مكه نوشته و قصد دارند آنان را از تصمیم من آگاه سازند؛ من از خدا خواسته ام كه حركت ما بر آنان مخفى باشد.او نامه را به زن سیاه چهره اى داده و از بیراهه به طرف مكه مى رود، اكنون شمشیر خود را بردار و با سرعت برو تا او را پیدا كنى و هر طور هست ، نامه را از او بگیر و او را رها كن و ضمنا به زبیر ابن عوام فرمود: تو هم همراه على علیه السلام برو.
آنان از بیراهه رفتند تا زن را پیدا كردند، نخست زبیر جلو رفت و به زن گفت : نامه اى كه با خود دارى بده .
زن گفت : نامه با من نیست و سوگند نیز خورد و از روى حیله شروع به گریه كرد، زبیر فریب گریه و سوگند او را خورده به على علیه السلام كرد؛نامه اى با او نیست برگرد خدمت رسول اكرم صلى الله علیه وآله برویم و بگوئیم نامه با او نبود و بى جهت چنین نسبتى به او داده شده است .
على علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه وآله (از طرف خدا) فرموده نامه اى با او هست و تو مى گوئى نامه اى با او نیست ؟
سپس خود حضرت شمشیر خویش را برهنه كرد و نزد زن آمده با بیان محكمى فرمود: نامه را بده وگرنه گردنت را مى زنم و نامه را پیدا مى كنم .
زن كه دید على علیه السلام هر چه بگوید حتما انجام مى دهد؛ عرض كرد اكنون كه چنین است صورت خود را برگردانید.او هم نامه را از زیر پیراهن در آورد و به آن حضرت داد.
نامه را خدمت پیغمبر اسلام صلى الله علیه وآله در آوردند. آن حضرت اعلام كرد؛ مردم در مسجد جمع شوند، سپس بالاى منبر رفت و فرمود: یكى از شما نامه اى به اهل مكه نوشته و تصمیم ما را در آن مرقون داشته ، خودش را معرفى كند والا پیك وحى او را رسوا مى كند.
در این وقت خاطب از جا بلند شد و در حالى كه بدنش سخت مى لرزید گفت : من نوشته ام ولى كافر نشده ام و تردیدى در عقیده ام پیدا نشده ، آن حضرت فرمود: پس براى چه این كار را كردى ؟
عرض كرد: خانواده من در مكه مى باشند و خویشانى ندارم كه از آنها حفاظت كنند، خواستم به این وسیله كفار به من تجاوز نكنند و مهربانى نمایند، فقط جهت همین بود وگرنه عقیده من به اسلام باقى است .
شما خوب توجه كنید، اگر آن حضرت یك زمامدار مادى بود با چنین كسى كه به حثیت یك ملت خیانت و بازى نموده بود چه مى كرد؟ حتما او را اعدام مى كرد.ولى ملاحظه كنید كه رهبر عالیقدر اسلام چه كرد؟عمر برخاست و گفت : یا رسول الله اجازه بده تا من سر این منافق را از بدنش ‍ جدا كنم .
آن حضرت فرمود: خیر او از كسانى است كه در جنگ بدر شركت داشته و ممكن است خداوند به او ترحم كند ولى براى اینكه تنبیه شود و دیگران نیز مواظب باشند كه یك وقت خیانت نكنند، فقط او را از مسجد بیرون كنید، مردم هجوم آوردند و با پس گردنیهاى رگبارى كه به او مى زدند بیرونش ‍ مى بردند؛ ولى خاطب كه به خوبى مى دانست بیرون كردن از مسجد و جمعیت مسلمین خیلى براى او گران تمام مى شود، پیوسته برمى گشت و نگاه عاجزانه اى به رسول اكرم صلى الله علیه وآله مى كرد كه شاید به او ترحم كند و چون تا نزدیك درب مسجد او را بردند.رسول خدا صلى الله علیه وآله به او ترحم كرد و فرمود: او را رها كنید كه بیاید سر جاى خود بنشیند و به او فرمود: من از خیانت تو صرف نظر كردم و تو را بخشیدم ؛از خدا نیز طلب آمرزش كن و مواظب باش دیگر از این خیانتها انجام ندهى .(80)
 

67- پیشنماز سیه بخت مسجد و داروغه خوشبخت 
در شهر بلخ (كه اكنون رد سرزمین افغانستان واقع شده ) زن و شوهرى زندگى مى كردند كه هر دو سید بودند و چند فرزند داشتند، زندگى فقیرانه را دامنه مى دادند، تا اینكه شوهر از دنیا رفت ، و زن او با چند فرزند یتیم او را گرفته و به شهر پر جمعیت سمرقند رفت ، فصل زمستان بود و هوا بسیار سرد، این بانوى محترمه كه در آن شهر، غریب بود و كسى را نمى شناخت ، خود و بچه هایش را به مسجد شهر رساند، شب بود و مردم براى نماز به مسجد مى آمدند، وقتى امام جماعت آمد، زن دست بچه هایش را گرفت و از او خواست كه امشب به ما پناه بده ، و اطاقى را در اختیارمان بگذار تا از سرما محفوظ بمانیم .
پیشنماز گفت : تو شاهد بیاور كه سید هستى و راست مى گوئى .
بانوى محترمه دید، آن پیشنماز گوش به تقاضا نمى دهد، و در آن شهر غریب ، كسى او را نمى شناخت تا شاهد بیاورد، از امام جماعت ماءیوس شد و دست كودكان یتیمش را گرفت و از مسجد بیرون آمد و كوچه در كوچه ، در بدر به دنبال پناهگاهى مى گشت تا به خانه مجللى رسید كه در آن جمعیت رفت و آمد مى كردند و نگهبانانى با سبیلهاى تابیده در كنار آن ایستاده بودند، سؤ ال كرد، این خانه كیست ، گفتند:
خانه نگهبان شهر، داروغه (رئیس شهربانى ) است و در دین محبوس ‍ مى باشد.
بانو خود را به نزد رئیس رساند و جریان خود را شرح داد و تقاضا كرد كه به او پناه بدهد.
داروغه ، فورى دستور داد تا خانه گرم با لباس و غذا را در اختیار آن بانو قرار دهند و از او كاملا پذیرائى كنند، اطاقى مخصوصى در اختیار آن بانو گذاشتند و غذا براى او آوردند، اتفاقا همان وقت كه بانو مى خواست با بچه هایش غذا بخورد، داروغه از پشت در نگاه كرد و شنید مادر به بچه ها مى گوید: قبل از آنكه غذا بخورید در حق این مرد دعا كنید. آنها دستها را به سوى آسمان بلند كردند و زن عرض نمود: خدایا این مرد امشب به ما احساس كرد، تو را به اجداد پاكمان . این مرد را از دنیا مبر، مگر بعد از آنكه نور اسلام بر قلبش بتابد و مسلمان شود..
كودكان ، آمین گفتند.
امام جماعت مسجد، همان شب در خواب دید، قیامت شده و در صحراى محشر، همه تشنه اند و به كنار حوض كوثر مى روند تا آب بیاشامند، او نیز تشنه بود، به سوى كوثر حركت كرد.
دید حضرت رسول خدا صلى الله علیه وآله رفت و عرض كرد: من امام جماعت و عالم فلان مسجد هستم ، مسلمان و مروج اسلام مى باشم ، به من آب بده ، پیامبر صلى الله علیه وآله به او اعتنا نكرد.
او بار دیگر تقاضاى خود را تكرار نمود و افزود، من زحمت بسیار در نشر دین كشیده ام به من لطف كنید.
رسول اكرم صلى الله علیه وآله با چهره خشمگین به او فرمودند: تو اگر این كارها را كرده اى بروشاهد بیاور .
آن عالم عرض كرد: اكنون در اینجا چگونه شاهد بیاورم .
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: آن زن سیده با چند كودك یتیم ، در شهر غریب ، از كجا براى تو شاهد بیاورد؟؟! سپس فرمود: به بالا نگاه كن ، قصر باشكوهى را دید، پیامبر صلى الله علیه وآله به آن جماعت فرمود: این قصر مال آن كسى است كه اكنون آن زن سیده با بچه هایش در خانه او هستند.
آن عالم از خواب بیدار شد و زود متوجه خطاى خود گردید، برخاست و فانوس را روشن كرد و از خانه بیرون آمد و در بدر به دنبال آن زن گشت و پرس و جو نمود تا اطلاع یافت كه او با بچه هایش در خانه داروغه (نگهبان شهر) هستند، به آنجا رفت و به كوبه در را زد.
مجوسى بیرون آمد و در را گشود، دید امام جماعت مسجد است ، پرسید: براى چه این وقت شب به اینجا آمده اى ؟.
گفت : آمده ام آن زن علویه را همراه كودكانش به منزل خود ببرم ، اینجا براى آنها مناسب نیست .
داروغه گفت : آقا ببخشید، اگر به خاطر آن قصر است كه در عالم خواب دیده اى ، من هم آن را دیده ام ، سوگند به خدا من و افراد خانواده ام همه به دست این بانو، مسلمان شده ایم !!(81)
 

68- خاطره اى از مسجد جزیره مجنون 
در جنگ تحمیلى ایران و عراق ، یكى از رزمندگان سپاه جمهورى اسلامى ایران مى گفت : خاطره پرشور و سوزى دارم و آن اینكه : شب جمعه بود، رزمندگان در مسجد جزیره مجنون براى دعاى كمیل اجتماع كرده بودند، مسجد تاریك بود فقط خواننده فانوسى كه در كنارش بود، استفاده مى كرد، در این میان برادر رزمنده اى كنار من نشسته بود و آن چنان زار زار مى گریست و همراه دعاى عرفانى كمیل ، با خدا راز و نیاز مى كرد كه گوئى عزیزترین افراد خود را از دست داده بود، و این چنین از دنیا و مادر و پدر و برادر و ماشین و... بریده بود و دل به خدا داده بود، و این گونه داراى روحیه عالى بود، كه از این افراد در جبهه بسیارند.
دعا و راز و نیاز مجهزترین اسلحه رزمندگان است (82) كه با این حال به یارى حضرت مهدى فاطمه (عجل الله تعالى له الفرج )
مى شتابند، دعا و مناجات ، همچون چاشنى است كه خرج توپ را از درون لوله آن خارج مى سازد و چون صاعقه اى خرمن هستى دشمن خونخوار را مى سوزاند.
 

69- حضور پیامبر در مسجد، براى یافتن قاتل 
شخصى به حضور رسول خدا صلى الله علیه وآله آمد و عرض كرد: در محله جهنیه كشته اى پیدا شده است .
پیامبر صلى الله علیه وآله برخاست و به مسجد آن محل رفت و مردم ورود آن حضرت را دهن به دهن گفتند، و همگى اطلاع یافته و در مسجد اجتماع كردند، پیامبر به آنها فرمودند: این شخص كشته شده را چه كسى كشته است ؟
عرض كردند: اى رسول خدا، ما خبر نداریم .پیامبر صلى الله علیه وآله با لحن سرزنش آمیزى فرمود: براستى آیا شخصى در میان مسلمانان كشته شده ولى آنها قاتل او را نمى شناسند؟!سوگند به آن خدائى كه مرا به حق مبعوث به نبوت كرد:
اگر اهل آسمان و زمین در خون شخص مسلمانى شركت نمایند و راضى به آن شوند، خداوند همه آنها را با صورت به آتش دوزخ مى افكند. (83)
 

70- سى سال حضور ریایى در مسجد 
شخصى اهل مسجد و نماز بود، نماز جماعتش ترك نمى شد، به قدرى مقید بود كه زودتر از دیگران به مسجد مى آمد و در صف اول جماعت قرار مى گرفت و آخرین نفرى بود كه از مسجد بیرون مى رفت ، روشن است كه چنین انسانى ، باید فردى خداترس و متدین و متعهد باشد، یكى از روزها اموى باعث شد كه اندكى دیر به مسجد رسید، دید در صف جماعت جا نیست و مجبور شد در صف آخر قرار بگیرد، ولى پیش خود خجالت مى كشید و آثار شرمندگى از چهره اش پدیدار شد، با خود مى گفت چرا در صف آخر قرار گرفتم ...
ناگهان به خود آمد كه چه فكر باطلى است كه بر من چیره شده است ؟اگر خلوص نیت باشد كه روح عبادت است ، صف اول و آخر ندارد، به خود گفت : عجب !معلوم مى شود سى سال نماز تو آلوده به یا بوده ، وگرنه نمى بایست صف آخر، شائبه اى در دل تو ایجاد كند.
این فكر نورى در قلبش به وجود آورد، كه باید چاره جوئى كرد، و تا دیر نشده ، غول ریا را از كشور تن بیرون نمود ، به سوى خدا پناه برد، و از شیطان به پناه الهى رفت ، با صبر و حوصله ، توبه حقیقى كرد و خود را اصلاح كرد، و تصمیم گرفت كه تمام نمازهاى سى ساله اش را قضا كند، زیرا دریافت كه در صف اول بوده ، و در آنها شائبه ریا وجود داشته ، آرى از خواب غفلت بیدار گشت و با همتى قوى روح و روان خود را با آب توبه حقیقى شستشو داد و نمازهاى سى ساله اش را قضا كرد.(84)
 

71- پیامبر صلى الله علیه وآله خود را با عجله به درب مسجد رسانید 
ابوبرده مى گوید: در محضر رسول خدا صلى الله علیه وآله بودیم و نماز جماعت را به امامت آن حضرت خواندیم ، آن حضرت پى از نماز با شتاب برخاست و خود را به در مسجد رسانید و دست خود را بر روى آن در نهاد و فرمود:
اى كسانى كه با زبان اظهار اسلام مى كنید ولى ایمان در قلب شما راه نیافته است ، از عیبجوئى و ذكر بدى مؤ منان بپرهیزید زیرا هر كس درصدد عیبجوئى مؤ منان باشد، خداوند عیوب او را دنبال كند، هر كس را خدا رسوا گرداند، اگر چه (عیب او) در كنج خانه و نهانى باشد. (85)
 

72- امام حسن علیه السلام در هفت سالگى و حضور در مسجد 
امام حسن در دوران هفت سالگى ، به مسجد مى رفت ، و پاى منبر رسول خدا صلى الله علیه وآله مى نشست ، و آنچه در مورد وحى ، از آن حضرت مى شنید، به منزل ، باز مى گشت و براى مادرش فاطمه زهرا علیها السلام ، سخن مى گفت ، در مى یافت كه فاطمه آنچه از آیات قرآن ، نازل شده ، اطلاع دارد، از او پرسید: با اینكه شما در منزل هستید، چگونه به آنچه پیامبر صلى الله علیه وآله در مسجد بیان حسن علیه السلام به من انتقال مى یابد.
روزى على علیه السلام در خانه مخفى شد، حسن علیه السلام كه در مسجد، وحى الهى را شنیده بود، وارد منزل شد و طبق معمول ، بر متكا نشست ، تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پیدا كرد، حضرت زهرا علیه السلام تعجب نمود حسن علیه السلام به مادر عرض كرد تعجب مكن چرا كه شخص بزرگى سخن مرا مى شنود استماع او مرا از بیان مطلب بازداشته است در این هنگام على علیه السلام از مخفیگاه خارج شد و فرزندش ‍ حسن علیه السلام را بوسید(86)
 

73- غرور سلطنت براى كبوتر مسجد
عبدالملك بن مروان پنجمین خلیفه اموى قبل از آنكه بر مسند خلافت بنشیند، همواره در مسجد بود، وبا قران و دعا سروكار داشت ، به گونه اى كه او را حمامه المسجد ( كبوتر مسجد) مى نامیدند، وقتى كه پس از مرگ پدرش ، خلافت به او رسید، در مسجد مشغول قرائت قران بود، خبر مقام خلافت را به او دادند، او قران را به دست گرفت و به آن خطاب كرد و گفت : سلام علیك هذا فراق بینى وبینك
( خداحافظ، اكنون زمان جدایى بین من و تو است .)
غرور سلطنت آن چنان او را مسخ و غافل كرد كه شراب مى خورد، و یكى از استادانش ، حجاج براى من نوشته كه صدها نفر را گشتن مورچه اى مضایقه اى داشتم ولى اكنون حجاج براى من نوشته كه صدها نفر را كشته ام ، ولى این خبر در من هیچ اثر نمى كند، و روزى یكى از دانشمندان زمان (بنام زهرى ) به او گفت :
شنیده ام شراب مى نوشى گفت : آرى خون مردم را نیز مى نوشم .(87)
 

74- لباس زیبا در مسجد 
نقل شده : هنگامى كه امام حسن مجتبى علیه السلام براى نماز بر مى خواست ، بهترین لباسهاى خود را مى پوشید.
از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباس خود را مى پوشید؟
امام در پاسخ فرمود:
ان الله جمیل یحب الجمال ، فاتجمل لربى و هو یقول : خذوا زینتكم عند كل مسجد.
خداوند زیبا است و زیبائى را دوست دارد، و به همین جهت ، من لباس ‍ زیبا براى راز و نیاز با پروردگار مى پوشم ، و هم او فرمود است (88)كه به : هنگام رفتن در مسجد، زینت خود را برگیرید .(89)
بر همین اساس ، طبق روایات ، استحباب دارد كه انسان در حال نماز نیكوترین لباس خود را بپوشد، و خود را معطر كند، و با رعایت نظافت و طهارت كامل ، به نماز و راز و نیاز با خداى ، بزرگ بپردازد.
 

75- بیان فضائل على علیه السلام در مسجد دمشق 
بنى امیه به قدرى نسبت به على علیه السلام دشمنى و كینه داشتند، كه در بالاى منبرها، به ساحت مقدس او، جسارت كرده و او را سبت و لعن مى كردند، و این بدعت از ناحیه معاویه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموى ) ادامه داشت (یعنى حدود بیش از شصت سال ).
تا آنجا كه مى نویسند: در زمان خلافت عبدالملك پنجمین خلیفه اموى روزى یكى از علماء، در مسجد دمشق ، موعظه مى كرد، ناگهان در وسط گفتارش ، مقدارى از فضائل حضرت على علیه السلام را به زبان آورد.
عبدالملك گفت :)عجبا هنوز مردم ،على علیه السلام را فراموش نكرده اند ، دستور داد، زبان آن عالم را بریدند.
شاعر در این مورد چه زیبا گفته :
اعلى المنابر تعلنون بسبه
 
و بسسیفه نصبت لكم اعوداها
 
بر فراز منبرها، آشكارا به على علیه السلام ناسزا مى گویند، با اینكه چوبهاى این منبرها، با شمشیر و مجاهدات على علیه السلام نصب گردید و درست شد. (90)
 




[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب