تبلیغات
ذوالفقار

ذوالفقار
قالب وبلاگ
نویسندگان

34- چهار عیبجو در مسجد
چهار نفر براى نماز به مسجد رفتند، و مشغول نماز شدند، در این هنگام مؤ ذن مسجد وارد مسجد شد، یكى از آنها در نماز به او گفت :
اى مؤ ذن آیا وقت شده بود كه اذان گفتى ؟
دومى گفت : آهاى ! در نماز سخن گفتى و نمازت باطل شد.
چهار مى گفت : شكر خدا كه من در نماز، حرف نزد مسجد
آن چهارم گفت حمدالله كه من

در نیفتادم به چه ، چون آن سه تن

نماز هر چهار نفر به این ترتیب باطل شد.
پس اى برادر، غافل مباش ! كه عیبگوئى ، چه بسا موجب گمراهى خود انسان مى شود، و عیبجوها بیشتر در راه گمراهى مى افتند
پس نماز هر چهاران شد تباه

عیب گویان ، بیشتر گم كرده راه (48)

35- نماز جماعت صبح در مسجد
امام صادق علیه السلام فرمودند: پیامبر صلى الله علیه وآله (طبق معمول ) براى اداى نماز صبح با جماعت ، وارد مسجد شد، پس از نماز به پشت سر نگاه كرد و دید عده اى از مسلمین براى نماز نیامده اند، نام آنها را به زبان آورد و فرمود:
آیا این افراد در نماز شركت نمودند؟!
حاضران عرض كردند: نه .
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: آگاه باشید، بر افراد منافق ، نمازى ، سخت تر از عشاء نماز صبح نیست .
و لو علموا اى فضل فیهما لا توهما و لو حبوا
اگر آنها پاداش بسیار نماز صبح و عشاء را با جماعت ، در مى یافتند، گر چه چهار دست و پا (مانند راه رفتنت كودكان شیر خوار) باشد، خود را به جماعت مى رساندند. (49)

35- تعطیلى جمعه و حضور در مسجد جامع
مى گویند شاه غازى فخر الدوله در ترغیب ملت و رعیت نسبت به عبادت و طاعت و امور مذهبى ، مساعى جمیله و تلاش زیاد مبذول مى داشت ، از جمله اینكه ، دستور داده بود، همگان باید روز جمعه را تعطیل نمایند و در مسجد جامع جمع شوند و مشغول عبادات و طاعات گردند.
این دستور دینى شاه را، تمامى طبقات و صنوف به كار بسته و اجراء نمودند، جز عده اى از صاحبان حرفه و صنعت كه دچار فقر بوده و از تعطیلى جمعه صدمه مى دیدند.
اینان به پیش غازى رفتند و گفتند: ما صاحب عائله و اطفال بسیار هستیم و در تمامى روز باید مشغول كار باشیم تا نان و زندگى آنان را تاءمین نماییم .
بدین جهت ما قادر به تعطیل نمودن روز جمعه نیستیم و اگر تعطیل نكنیم با پى گیرى و اذیت ماءموران مواجه مى شویم ، چاره ما چیست ؟
شاه غازى دستور داد از بیت المال براى آن عده و جماعت كه در روزهاى جمعه قادر به تعطیل نمودن كار خود نیستند، وظیفه و حقوق معین نمایند تا آنان نیز امكان اشتغال به عبادت و اطاعت در روز جمعه را مثل سایرین داشته باشند.
جالب این است كه روزى یكى از ماءموران مشاهده كرد كه مردى از حقوق بگیران و از همان هائى كه شكایت به پیش شاه برده بودند، بدون وضو نماز مى خواند.
ماءمور به تاءدیب او پرداخت و او را سرزنش كرد. آن شخص اعتراض كرده و گفت : چرا اذیتم مى كنى ؟!
ماءمور گفت : حقوق مى گیرى و نماز را بى وضو مى خوانى ؟!
گفت : این مقدار پول را كه شاه به من مى دهد، مزد نماز من است و من آن را مى خوانم ! اگر مى خواهید وضو بگیریم ، باید مزد اضافى برایم پرداخت نمائید!!
این جریان به گوش شاه غازى رسید و از پاسخ كارگر خوشش آمد، دستور داد یك سوم مزدى را كه قبلا مى گرفت بر حقوقش اضافه نمایید!(50)

36- گوشه نشین مسجد سهله
در شهر نجف مردى ایرانى صحافى مى كرد و نامش حاج باقر بود.جمعى به شوخى به او گفتند: از چه تقلید مى كنى ؟.
او در پاسخ گفت : از سید كاظم یزدى تقلید مى كنى ؟
پرسیدند: چرا؟
در پاسخ گفت : هنگامى كه میرزا شیرازى قدس سره شریف از دنیا رفت ، هر كدام از علماء پرچم مرجعیت را برافراشتند، ولى سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف به مسجد سهله رفت و گوشه نشین شد از این رو من از او تقلید مى كنم !
این سخن آن مرد صاف دل و عامى (بدون علم ) بیانگر عظمت معنوى ، و تواضع و بى هوائى ، سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف بود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .(51)

37- گوشه نشین مسجد سهله
در شهر نجف مردى ایرانى صحافى مى كرد و نامش حاج باقر بود.جمعى به شوخى به او گفتند: از چه كسى تقلید مى كنى ؟.
او در پاسخ گفت : از سید كاظم یزدى قدس سره شریف تقلید مى كنم .
پرسیدند: چرا؟
در پاسخ گفت : هنگامى كه میرزاى شیرازى قدس سره شریف از دنیا رفت ، هر كدام از علماء پرچم مرجعیت را بر افراشتند، ولى سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف به مسجد سهله رفت و گوشه نشین شد از این رو من از او تقلید مى كنم !.
این سخن آن مرد صاف دل و عامى (بدون علم ) بیانگر عظمت معنوى ، و تواضع و بى هوائى ، سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف بود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .(52)

38- مسجد اعظم و خراب كردن قبور
آیه الله العظمى بروجردى قدس سره شریف در مساءله ولایت فقیه نظریه وسیع داشت ، وقتى كه تصمیم گرفت در كنار مرقد شریف حضرت معصومه اعظم را بنا كند، در مورد زمین این مسجد، به مقبره هائى برخورد مى كرد كه مى بایست خراب گردد تا ضمیمه مسجد شود، این مقبره ها خریدنى نبود، یا ورثه بعضى از صاحبان مقابر، مشخص نبود، آقاى بروجردى دستور داد كه همه را خراب كنند.
مرحوم آیت الله شیخ مرتضى حائرى (فرزند ارشد حضرت آیت الله العظمى حاج شیخ عبدالكریم ) به خدمت آقاى بروجردى رسید، و در این رابطه از ایشان پرسید:
شما براى فقیه ، چه سمتى قائل هستید كه دستور داد كه همه را خراب كنند.
مرحوم آیت الله شیخ مرتضى حائرى (فرزند ارشد حضرت آیت الله العظمى حاج شیخ عبدالكریم ) به خدمت آقاى بروجردى رسید، و در این رابطه از ایشان پرسید:
شما براى ، فقیه ، چه سمتى قائل هستید كه دستور به هم زدن این ساختمانهاى قبور را مى دهید (منظور ساختمانهاى قبورى بود كه ممكن نبود از صاحبان آنها رضایت گرفت .).
آقاى بروجردى در پاسخ فرمودند: ما فقیه را در قدرت و اختیار، تالى تلو (جانشین بسیار نزدیك ) امام معصوم علیه السلام مى دانیم . (53)

39- سبقت در فراز از مسجد
مؤ ذنى تكبیر گفت و مردم به تعجیل و شتاب ، روى به مسجد نهادند و براى صف جلو او هم سبقت مى گرفتند.
ظریفى حاضر بودند گفت : والله اگر مؤ ذن به جاى حى على صلواه ، حى على الزكاة مى گفت ، مردم در فراز از مسجد بر همدیگر سبقت مى گرفتند.(54)

40 -زاهد قلابى در محراب مسجد گفت : كخ كخ !
شیخ عبدالسلام بصرى با نسبت دادن كرامت و احوال غیبى به خود، جمعى را فریفته و در اطراف خود جمع كرده بود.
براى فریب بیشتر مریدان ، روزى در محراب مسجد بصره در حین خواندن نماز ناگهان گفت : كخ كخ !مردم تعجب كردند .و
گفت : من كه اینجا مشغول نماز بودم ، دیدم سگى داخل كعبه شده ، با كخ گفتن : او را از آنجا بیرون كردم ، تا خانه را آلوده نكند. مریدان خوشحال شدند و آن را از كرامتهاى شیخ دانستند.
یكى از مریدان خر مقدس ، كرامتهاى شیخ را براى زن خود بیان كرد.
آن زن آگاه براى رسوا كردن شیخ قلابى ، از طریق شوهرش روزى شیخ و مریدان را به مهمانى دعوت كرد و براى هر یك ظرفى از غذا و بر روى آن مرغى پخته گذاشت اما مرغ شیخ را در زیر غذا پنهان نمود.
شیخ عصبانى شد و گفت : چرا به من اهانت شده و ظرفى بدون مرغ آورده اى ؟
ناگهان آن زن زیرك و آگاه فریاد زد: اى كسى كه از مسجد بصره ، سگ را در كعبه مشاهده مى كنى ، چگونه جوجه را زیر مشتى برنج نمى بینى ؟!
او خجل شد و پرده از چهره عوامفریبش برداشته شد.

41 فردا او را در مسجد رسوا مى كنم !
در شهر صیدا پس از نماز صبح ، یكى از نمازگزاران برخاسته و روى پله اول منبر ایستاده و فریاد زد:
اى مؤ منین ! بدانید كه روز قبل در همین مسجد است و اكنون از بردن نام او خوددارى مى كنم به شرطى كه امشب عصا را از بالاى در به داخل منزلم بیاندازد، منزل من هم وصل به دیوار همین مسجد است اگر نیاورد، فردا او را همین مسجد رسوا مى كنم .
یك هفته بعد یكى از مؤ منین پرسیدند كه راستى آن دزد، عصاى تو را آورد؟آن مرد با خنده گفت : همان شبى كه روزش اعلام كردم ، بیست و دو عدد عصا به منزل من پرتاب شد.(55)

42- قبیله مسجد چرا تغییر پیدا كرد
مرحوم فیض كاشانى در كتاب وافى باب بدوالقلبه مى نویسد كه :
حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله در مكه بعد از نبوت سیزده سال به سوى بیت المقدس نماز خواند تا آنكه یهودیان آن حضرت را مورد سرزنش ‍ قرار دادند و گفتند كه :
تو تابع قبله ما هستى ، حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله غمناك گردید و بعضى از شبها حضرت سر به سوى آسمان بلند مى كرد و از این جریان به خدا مطالبى را در میان مى گذاشت ، روزى بعد از نماز صبح ، هنگام ظهر دو ركعت نماز خوانده بود كه جبرئیل آمد و گفت :
قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلونو لینك قبله ترضیها فول وجهك شطر المسجد الحرام .
اى پیامبران ما مى بینیم كه سر به آسمان نمى كنى و رو به سوى ما مى آورى ، پس به همین زودى ما تو را برمى گردانیم به سوى قبله اى كه مخصوص تو باشد، پس رویت را بگردان به سمت مسجدالحرام .
صفوفى كه پشت سر حضرت بودند تمامى به سوى كعبه رو مى آوردند و از آن روز مسجدالحرام قبله مسلمین قرار گرفت .(56)

43- افراط در مسجد تازه مسلمان را از نماز فرارى داد
دو همسایه ، كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند.مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر اسلام توصیف و تعریف كرد كه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد، و قبول اسلام كرد.
شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى كوبند ، متحیر و نگران پرسید:
كیستى ؟ از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى كرد، همان همسایه مسلمان بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود!
در این وقت شب چه كار دارى ؟ زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه برویم مسجد براى نماز.
تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ، و به دنبال رفیقش ‍ مسلمانش روانه مسجد شد.هنوز تا طلوع صبح خیلى مانده بود.
موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید.نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند كه هوا كاملا روشن شد.تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش ، رفیقش گفت : كجا مى روى ؟ گفت : مى خواهى برگردم به خانه ام ، فریضه صبح را كه خواندیم دیگر كارى نداریم .
مدت كمى صبر كن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع كند.
گفت : بسیار خوب .
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا كرد تا خورشید دمید.برخاست كه بروم ، رفیق مسلمانش ، قرآنى به او داد و گفت : فعلا مشغول تلاوت قرآنى باش تا خورشید بالا بیاید، و من توصیه مى كنم كه امروز نیت روزه كن ، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟
كم كم نزدیك ظهر شد.گفت : صبر كن چیزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان .
نماز ظهر خوانده شد.به او گفت : صبر كن طولى نمى كشد كه وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم .
بعد از خواندن نماز گفت : چیزى از روز نمانده او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید، گفت : یك نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشاء است
صبر كرد تا در حدود یك ساعت از شب گذشته ، وقت ، نماز عشاء (وقت فضیلت ) رسید و نماز عشاء را هم خواندند، تازه مسلمان حركت كرد و رفت .
شب دوم هنگام سحر بود كه باز صداى در را شنید كه مى كوبند پرسید:
كیست ؟
گفت : من فلان شخص همسایه ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه به اتفاق به مسجد برویم .
من همان دیشب كه از مسجد برگشتم ، از این دین استعفا دادم . برو بك آدم بیكارترى پیدا كن كه كارى نداشته باشد، و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند، من آدمى فقیر و عیالمندم ، باید دنبال كار و كسب روزى بروم (57)بفرمائید!؟ آیا دین ما چنین از ما خواسته كه تبلیغ كنیم یا از ما خواسته كه با واقعیت و حقائق ، دین را تبلیغ كنیم .
و دیگر اینكه تمام عزیزان باید متوجه شوند كه كاملترین و بهترین و جامع ترین دین درانى دنیا، دین مبین اسلام است كه ما را هم به عبادت و نماز فراخوانده ، و از طرفى هم به كار و تلاش و كسب حلال .

44- شب خواب دیدم و صبح بانى مسجد پیدا شد
یكى از مراجع تقلید مرحوم آیت الله العظمى سید محمد حجت قدس ‍ سره شریف بود كه مدرسه علمیه حجتیه قم را بنا نهاد، وى در ماه شعبان 1310 هجرى در شهر تبریز متولد شد و دوشنبه سوم جمادى الاولى سال 1372 در سن 62 سالگى از دنیا رفت .
از عجائب اینكه ؛ وصى ایشان مرحوم آیت الله سید احمد زنجانى مى گفت : مرحوم آیت الله حجت قدس سره شریف یك سال قبل از فوتش در مورد محل دفنش با من مشورت نمود، و من مدرسه حجتیه را صلاح دانستم ولى آن مرحوم در حال تردید بود تا اینكه در روز سوم شعبان 1371 قمرى (روز ولادت امام حسین علیه السلام ) به بنده گفت : دیشب در خواب به من گفتند: قبر خود را پهلوى مسجد درست كن ، و تا آن وقت هنوز مسجدى در مدرسه درست نشده بود، از قضا صبح همان روز (روز سوم شعبان )شخصى به نام حاج آقا حسین اتفاق آمد و صحبت بناى مسجد را در كنار مدرسه حجتیه به میان كشید، و این مرحمتى حضرت سید الشهداء علیه السلام است كه در شب ولادتش این خواب را دیدم ، و صبح ولادتش ‍ بانى مسجد پیدا شد.
قضیه از این قرار بود كه ؛برادر حاج حسین اتفاق ، با اهل و عیال خود به كربلا براى زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفته بودند، هنگام بازگشت بر اثر سانحه هواپیما، كشته شدند، آقاى حاج حسین اتفاق ، مسجد مزبور را به نیت مرحوم برادرش ساخت ، در نتیجه بانى مسجد، زائر امام حسین علیه السلام بود كه كشته شد، و تصمیم بناى مسجد نیز در روز ولادت امام حسین علیه السلام گرفته شد، و مرحوم آیت الله حجت نیز خواب مزبور را در همان شب ولادت امام حسین علیه السلام دید.
سرانجام مسجد ساخته شد، و جنازه مرحوم آیت الله حجت در حجره اى كنار آن مسجد به خاك سپرده شد كه اكنون مزار بزرگان و زائران است .
و نیز از عجائب در مورد این مرجع بزرگ آنكه ؛در روز فوتش (دوشنبه سوم جمادى الاولى سال 1372 هجرى قمرى ) مكرر مى پرسید: آیا ظهر شده است ؟.
دو ساعت قبل از فوتش كه جمعى از علماء از جمله آیت الله سید احمد زنجانى حاضر بودند، فرمودند: مهر مخصوصى مرا بشكنید (كه بعدا كسى از آن سوء استفاده نكند) و ماندن این مهر دیگر لزومى ندارد.
بعضى از خاندان از روى مقدس معابى یا جهات دیگر، در مورد شكستن مهر ایشان تردید داشتند و به آیت الله حجت گفتند: استخاره كن اگر خوب بود مهر را مى شكنیم .
قرآن را به دست آیت الله حجت دادند، ایشان استخاره كرد، همین كه قرآن را باز نمودند، فرمود: انا لله و اناالیه الراجعون حاضران تعجب كردند كه مگر چه آیه اى آمده است ؟
آقا قرآن را به آیت الله زنجانى داد، او و حاضران دیدند در اول سطر صفحه راست قرآن این آیه آمده است :
له دعوه الحق : دعوت حق از آن خداست (رعد - 14)
آن مرحوم از فراست و كیاستى كه داشت از این آیه دریافت كه مرگش ‍ حتمى و نزدیك است (بنابراین مهر را شكستند) آن بزرگوار در این لحظه فرمود: اندكى تربت پاك حسینى بیاورید، تربت آوردند و آن را روى زبان گذاشت و فرمود: آخر زادى من الدنیا تربه الحسین : آخرین توشه : از دنیا تربت حسین علیه السلام است ، و سپس چشم از این جهان فرو بست و به لقاء خدا پیوست .(58)

45- امام خمینى قدس سره شریف و صرف سهم امام در مسجد
حضرت امام صرف سهم مبارك امام علیه السلام را براى ساختن مسجد اجازه نمى دادند، مگر به دو شرط: یكى مورد نیاز بودن مسجد و دیگران كه بودجه آن را از طریق دیگرى مانند وجوه بریه و تبرعات تاءمین نشود.
لذا اگر سؤ ال كننده توجه به دو شرط مذكور داشت و در متن سؤ ال آنها را قید كرده بود، مى فرمودند : و در فرض مذكور مجازند پرداخت كنند.و اگر توجه نداشت یا قید نكرده بود، پاسخ مى دادند:
چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگرى تاءمین نشود، مجازند پرداخت كنند.
آنچه ذكر شد، مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود.اما در مورد تزیینات و تهیه لوازم غیر ضرورى و درجه دوم از قبیل : سنگ ، كاشى ، فرش ،....معمولا به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعى را نمى دادند.
نمونه هاى بسیارى داشت از جمله این كه یك نفر استخاره كرده بود كه مبلغ سى هزار تومان بابت سهم امام علیه السلام براى فرش مسجدى در خیابان اباذر تهران پرداخت كند.فرمودند: (59)

46- امام خمینى و مسجد سلماسى
در آن زمان یكى از نشانه هاى شخصیت یك مجتهد یا یك مرجع در این بود كه مسجدى بزرگ و معروف یا نزدیك به حرم نماز جماعتش برگزار شود
كه در مسجدى بزرگ و معروف یا نزدیك به حرم نماز جماعتش برگزار شود و ماءمومین بیشترى داشته باشد.
اما حضرت امام در حالى كه مجلس درسشان در مسجد سلماسى واقع در نزدیكى یخچال قاضى ، آكنده از درسخوان ترین طلاب و فضلا بود، براى امامت جماعت هرگز درپى محراب و مسجد نبودند و فقط تعدادى انگشت شمار كه به هنگام مغرب خود را به خانه محقرشان مى رساندند، توفیق مى یافتند كه با امام ، نماز بخوانند، كه حقیر كوچكترین آنها بودم . (60)

47- دنیا مسجدى را از نماز دور كرد
فقر و ناراحتى سعد كه یكى از صحابه پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله است وى را وادار كرده بود كه همیشه در ردیف دوم با حضرت نماز مى خواند و مرتب عرض ارادت مى كرد و به دنبال آن نیازمندیهاى خود را به عرض مى رساند.
پیغمبر صلى الله علیه وآله به او وعده مى داد كه امیدوارم روزى بشود به لطف خداوند تو بى نیاز شوى .
روزى جبرئیل نازل شد و دور هم به حضرت داده ، عرض كرد یا رسول الله این مبلغ را به سعد داده و او را امر بفرمائید، به تجارت بدون سرمایه ممكن نیست .دو درهم را به او لطف كردند او شروع كرد به تجارت كردن و كم كم سرمایه او زیادتر شد.
هر چه مى خرید دو برابر مى فروخت ؛كارش به جائى رسیده بود كه یك دكان درب مسجد گرفته بود، اموالى فراوان جمع نمود و مشغول معاملات كلى گردید.
گاهى كه بلال اذان مى گفت و مردم را براى اداء فریضه الهى دعوت مى كرد و رسول خدا صلى الله علیه وآله به مسجد مى آمدند، نماز خوانده بر مى گشتند؛او را مى دیدند كه مشغول كار است و به نماز حاضر نشده است .مى فرمودند: اى سعد دنیا تو را زیاد مشغول كرده است .
عرض كرد یا رسول الله ، چه كنم كه نه شریك دارم و نه شاگرد.متاعى مى فروختم به نسیه ، كه باید پولش را بستاند.به این ترتیب اگر به نماز مسجد حاضر شوم ، تاءثیر فراوانى در كارم پیدا شده و ضرر كلى متوجه من خواهد شد. پیامبر صلى الله علیه وآله از این حالت سعد بسیار متاءثر شدند ساعتى گذشت جبرئیل نازل شد و عرض كرد یا رسول الله ، خداى تعالى به غم دل شما مطلع شده و به جهت غفلت سعد از عبادت ؛شما كدام حال وى را دوست دارید؟حالت سابق وى یا حالت امروز او را فرمود: حال گذشته او كه به نماز حاضر شده و به یاد خدا بود و از نظر من با ارزش ترین اوقات او بود.
عرض كرد: پس آن مبلغى كه به او دادید پس بگیرید.وقت ظهر شد پیغمبر صلى الله علیه وآله براى نماز به مسجد آمدند، در دكان سعد كه مشغول كار بود و دقیقه اى از معاملات غفلت نمى كرد، ایستاده و فرمودند: امكان دارد دو درهم تقدیم كنم . فرمود: همان دو درهم ما را بس است .
دو درهم را به حضور پیغمبر خدا تقدیم نمود. حضرت از مقابل دكان او گذشتند و رفتند. روزگار وضع زندگى او را چنان عوض كرد كه هر چه به هزار درهم مى خرید، مى فروخت به پانصد درهم ، به طورى كه باگذشت زمان ؛به مدت كوتاهى دچار پریشانى و بدبختى شد.باز گشت پشت سر پیغمبر شكل و قیافه سعد دیده مى شد و هر سه وقت نمازش را در اجتماع مسلمین اداء مى كرد.(61)

48- عاقبت ریاكارى و شركت در مسجد
اصمعى گوید: مردى به نام بلال بن ابى برده از كوفه وارد بر عمر بن عبدالعزیز شد، آن وقت كه در شهر سكونت داشت ، ابن ابى برده به محض ‍ ورود پس از مراسم پذیرائى ملازم مسجد گردید، و در كنار یكى از ستونهاى مسجد به خواندن نماز اشتغال ورزیدند، و مدتى با خضوع و خشوع تمام نماز خواند.
عمر بن عبدالعزیز را با این عبادت به خود متوجه كرد، به طورى كه یك روز، عمر بن عبد العزیز علاء بن مغیره ، كه از خواص او بود، گفت : اگر باطن این مرد مانند ظاهرش با صفا و نورانى باشد، مردى قابل اعتماد و شایسته حكومت عراق است .
علاء بن مغیره گفت : من او را آزمایش مى كنم و از باطن او براى شما خبر مى آوردم .
علاء هنگام نماز مغرب پیش او رفت ، دید مشغول نماز است ، گفت : مرا مى شناسى كه به عمر بن عبدالعزیز چقدر نزدیكم و خلیفه چه اندازه مرا مورد لطف قرار مى دهد و اگر اشاره كنم كه ترا نامزد حكومت عراق نماید، به من چه خواهى داد؟
ابن ابى برده گفت : حقوق و مزایا یك ساله خود با به تو مى دهم (حقوق و مزایاى یك ساله والى عراق ، معادل صد و بیست هزار درهم بود) علاء گفت : براى تثبیت این معنى ، نوشته اى بده كه اگر به مقام ولایت رسیدى ، انكار ننمائى .ابن ابى برده فورا نوشته اى داد، و در آن نوشته حقوق یك ساله حكومت آتیه خود را به واگذار نمود.
علاء نامه را پیش عمر بن عبدالعزیز آورد. همین كه عمر بن عبدالعزیز از جریان اطلاع پیدا كرد، نامه اى به والى خود در كوفه نوشت به این مضمون :
اما بعد فان بلالا غرنا بالله فكدنا نعتربه ثم سبلناه فوجدناه خبا مكة یعنى اى عبدالرحمان ! ابن ابى برده خواست از راه عبادت و پرستش خدا، ما را بفریبد، و نزدیك بود فریفته او شویم ولى چون او را آزمایش كردیم ، آشكار شد كه آنچه مى كند، فقط محض تزویر و نیرنگ است و باطنى آلوده دارد.(62)




[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب