تبلیغات
ذوالفقار

ذوالفقار
قالب وبلاگ
نویسندگان

65- آیا مسجد را براى خدا ساخته اى یا خودت ؟
بهلول از محلى عبور مى كرد، دید یك نفر حاج آقا مسجد مى سازد، گفت : بانى این مسجد كیست ؟آن حاج آقا گفت : منم ، این است اسم خودم را بالاى سر در گذاشته ام .
بهلول گفت : براى كه ساخته اى .
گفت : براى خدا.بهلول دیگر چیزى نگفت و از آنجا گذشت و شبانه آمد آن لوحى را كه اسم حاج آقا در او بود برداشت و اسم بهلول را نوشته و بالاى سر درب مسجد نصب كرد.
صبح حاج آقا آمد دید. اسم او را برداشته و اسم بهلول را نوشته اند.كه بانى این مسجد بهلول است .حاج آقا عصبانى شده و امر كرد آن لوح را پائین بیاورند و دو مرتبه اسم خودش را آنجا نصب كنند بهلول كه منتظر فرصت بود، خود را به حاج آقا رسانده و گفت : حاج آقا شما كه گفتند من این مسجد را براى خدا ساخته ام .اگر براى خدا ساخته بودى اسم من و تو نمى كرد.پس ‍ و تو فرق نمى كرد.پس براى شهرت و خود نمائى این كار را كرده و اجرا خود را ضایع كردى .
حاج آقا از شنیدن این حرف سكوت اختیار كرد و از قول خود كه این مسجد را براى خدا ساخته ام خجل و شرمنده گردید.(79)
 

66- پیامبر فرمود: از مسجد بیرونش كنید 
وقتى كه رسول اكرم اسلام صلى الله علیه وآله تصمیم گرفت مكه را فتح كند و از چنگال استبداد و بت پرستان نجات دهد؛از خداوند خواست كه تصمیم آن حضرت و حركت قشون اسلام را بر كفار قریش مخفى بدارد.
چون آن حضرت نمى خواست خونریزى شود و اگر قریش بر قصد آن حضرت آگاه مى شدند، در مقام مسجد دفاع و لشكركشى بر مى آمدند و جنگ سختى درگیر مى شد و از طرفین قهرا هزاران نفر كشته مى شدند، او مى خواست بدون آگاهى اهل مكه با قشونى نیرومند ناگهانى بر آنها وارد شود و امانشان ندهد.
ولى مردم مدینه از تصمیم آن حضرت آگاه شدند، خاطب ابن ابى بلتعه كه یك نفر از مسلمانان بود به طور سرى نامه اى براى جمعى از اهل مكه كه در مدینه بسر مى برد، و گفت : به سرعت به مكه برو و این نامه را به آنان برسان و ضمنا از بیراهه برو كه كسى تو را ملاقات نكند و پول و اجرتى را هم به آن زن داد؛وى نامه را گرفت و از بیراهه با شتاب به طرف مكه حركت كرد.
فورا پیك وحى (جبرئیل ) از طرف خداوند جریان را به رسول اكرم صلى الله علیه وآله گزارش داد.آن حضرت ، على علیه السلام را كه مرد این كار بود خواست و فرمودن بعضى از یاران من نامه اى به اهل مكه نوشته و قصد دارند آنان را از تصمیم من آگاه سازند؛ من از خدا خواسته ام كه حركت ما بر آنان مخفى باشد.او نامه را به زن سیاه چهره اى داده و از بیراهه به طرف مكه مى رود، اكنون شمشیر خود را بردار و با سرعت برو تا او را پیدا كنى و هر طور هست ، نامه را از او بگیر و او را رها كن و ضمنا به زبیر ابن عوام فرمود: تو هم همراه على علیه السلام برو.
آنان از بیراهه رفتند تا زن را پیدا كردند، نخست زبیر جلو رفت و به زن گفت : نامه اى كه با خود دارى بده .
زن گفت : نامه با من نیست و سوگند نیز خورد و از روى حیله شروع به گریه كرد، زبیر فریب گریه و سوگند او را خورده به على علیه السلام كرد؛نامه اى با او نیست برگرد خدمت رسول اكرم صلى الله علیه وآله برویم و بگوئیم نامه با او نبود و بى جهت چنین نسبتى به او داده شده است .
على علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه وآله (از طرف خدا) فرموده نامه اى با او هست و تو مى گوئى نامه اى با او نیست ؟
سپس خود حضرت شمشیر خویش را برهنه كرد و نزد زن آمده با بیان محكمى فرمود: نامه را بده وگرنه گردنت را مى زنم و نامه را پیدا مى كنم .
زن كه دید على علیه السلام هر چه بگوید حتما انجام مى دهد؛ عرض كرد اكنون كه چنین است صورت خود را برگردانید.او هم نامه را از زیر پیراهن در آورد و به آن حضرت داد.
نامه را خدمت پیغمبر اسلام صلى الله علیه وآله در آوردند. آن حضرت اعلام كرد؛ مردم در مسجد جمع شوند، سپس بالاى منبر رفت و فرمود: یكى از شما نامه اى به اهل مكه نوشته و تصمیم ما را در آن مرقون داشته ، خودش را معرفى كند والا پیك وحى او را رسوا مى كند.
در این وقت خاطب از جا بلند شد و در حالى كه بدنش سخت مى لرزید گفت : من نوشته ام ولى كافر نشده ام و تردیدى در عقیده ام پیدا نشده ، آن حضرت فرمود: پس براى چه این كار را كردى ؟
عرض كرد: خانواده من در مكه مى باشند و خویشانى ندارم كه از آنها حفاظت كنند، خواستم به این وسیله كفار به من تجاوز نكنند و مهربانى نمایند، فقط جهت همین بود وگرنه عقیده من به اسلام باقى است .
شما خوب توجه كنید، اگر آن حضرت یك زمامدار مادى بود با چنین كسى كه به حثیت یك ملت خیانت و بازى نموده بود چه مى كرد؟ حتما او را اعدام مى كرد.ولى ملاحظه كنید كه رهبر عالیقدر اسلام چه كرد؟عمر برخاست و گفت : یا رسول الله اجازه بده تا من سر این منافق را از بدنش ‍ جدا كنم .
آن حضرت فرمود: خیر او از كسانى است كه در جنگ بدر شركت داشته و ممكن است خداوند به او ترحم كند ولى براى اینكه تنبیه شود و دیگران نیز مواظب باشند كه یك وقت خیانت نكنند، فقط او را از مسجد بیرون كنید، مردم هجوم آوردند و با پس گردنیهاى رگبارى كه به او مى زدند بیرونش ‍ مى بردند؛ ولى خاطب كه به خوبى مى دانست بیرون كردن از مسجد و جمعیت مسلمین خیلى براى او گران تمام مى شود، پیوسته برمى گشت و نگاه عاجزانه اى به رسول اكرم صلى الله علیه وآله مى كرد كه شاید به او ترحم كند و چون تا نزدیك درب مسجد او را بردند.رسول خدا صلى الله علیه وآله به او ترحم كرد و فرمود: او را رها كنید كه بیاید سر جاى خود بنشیند و به او فرمود: من از خیانت تو صرف نظر كردم و تو را بخشیدم ؛از خدا نیز طلب آمرزش كن و مواظب باش دیگر از این خیانتها انجام ندهى .(80)
 

67- پیشنماز سیه بخت مسجد و داروغه خوشبخت 
در شهر بلخ (كه اكنون رد سرزمین افغانستان واقع شده ) زن و شوهرى زندگى مى كردند كه هر دو سید بودند و چند فرزند داشتند، زندگى فقیرانه را دامنه مى دادند، تا اینكه شوهر از دنیا رفت ، و زن او با چند فرزند یتیم او را گرفته و به شهر پر جمعیت سمرقند رفت ، فصل زمستان بود و هوا بسیار سرد، این بانوى محترمه كه در آن شهر، غریب بود و كسى را نمى شناخت ، خود و بچه هایش را به مسجد شهر رساند، شب بود و مردم براى نماز به مسجد مى آمدند، وقتى امام جماعت آمد، زن دست بچه هایش را گرفت و از او خواست كه امشب به ما پناه بده ، و اطاقى را در اختیارمان بگذار تا از سرما محفوظ بمانیم .
پیشنماز گفت : تو شاهد بیاور كه سید هستى و راست مى گوئى .
بانوى محترمه دید، آن پیشنماز گوش به تقاضا نمى دهد، و در آن شهر غریب ، كسى او را نمى شناخت تا شاهد بیاورد، از امام جماعت ماءیوس شد و دست كودكان یتیمش را گرفت و از مسجد بیرون آمد و كوچه در كوچه ، در بدر به دنبال پناهگاهى مى گشت تا به خانه مجللى رسید كه در آن جمعیت رفت و آمد مى كردند و نگهبانانى با سبیلهاى تابیده در كنار آن ایستاده بودند، سؤ ال كرد، این خانه كیست ، گفتند:
خانه نگهبان شهر، داروغه (رئیس شهربانى ) است و در دین محبوس ‍ مى باشد.
بانو خود را به نزد رئیس رساند و جریان خود را شرح داد و تقاضا كرد كه به او پناه بدهد.
داروغه ، فورى دستور داد تا خانه گرم با لباس و غذا را در اختیار آن بانو قرار دهند و از او كاملا پذیرائى كنند، اطاقى مخصوصى در اختیار آن بانو گذاشتند و غذا براى او آوردند، اتفاقا همان وقت كه بانو مى خواست با بچه هایش غذا بخورد، داروغه از پشت در نگاه كرد و شنید مادر به بچه ها مى گوید: قبل از آنكه غذا بخورید در حق این مرد دعا كنید. آنها دستها را به سوى آسمان بلند كردند و زن عرض نمود: خدایا این مرد امشب به ما احساس كرد، تو را به اجداد پاكمان . این مرد را از دنیا مبر، مگر بعد از آنكه نور اسلام بر قلبش بتابد و مسلمان شود..
كودكان ، آمین گفتند.
امام جماعت مسجد، همان شب در خواب دید، قیامت شده و در صحراى محشر، همه تشنه اند و به كنار حوض كوثر مى روند تا آب بیاشامند، او نیز تشنه بود، به سوى كوثر حركت كرد.
دید حضرت رسول خدا صلى الله علیه وآله رفت و عرض كرد: من امام جماعت و عالم فلان مسجد هستم ، مسلمان و مروج اسلام مى باشم ، به من آب بده ، پیامبر صلى الله علیه وآله به او اعتنا نكرد.
او بار دیگر تقاضاى خود را تكرار نمود و افزود، من زحمت بسیار در نشر دین كشیده ام به من لطف كنید.
رسول اكرم صلى الله علیه وآله با چهره خشمگین به او فرمودند: تو اگر این كارها را كرده اى بروشاهد بیاور .
آن عالم عرض كرد: اكنون در اینجا چگونه شاهد بیاورم .
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: آن زن سیده با چند كودك یتیم ، در شهر غریب ، از كجا براى تو شاهد بیاورد؟؟! سپس فرمود: به بالا نگاه كن ، قصر باشكوهى را دید، پیامبر صلى الله علیه وآله به آن جماعت فرمود: این قصر مال آن كسى است كه اكنون آن زن سیده با بچه هایش در خانه او هستند.
آن عالم از خواب بیدار شد و زود متوجه خطاى خود گردید، برخاست و فانوس را روشن كرد و از خانه بیرون آمد و در بدر به دنبال آن زن گشت و پرس و جو نمود تا اطلاع یافت كه او با بچه هایش در خانه داروغه (نگهبان شهر) هستند، به آنجا رفت و به كوبه در را زد.
مجوسى بیرون آمد و در را گشود، دید امام جماعت مسجد است ، پرسید: براى چه این وقت شب به اینجا آمده اى ؟.
گفت : آمده ام آن زن علویه را همراه كودكانش به منزل خود ببرم ، اینجا براى آنها مناسب نیست .
داروغه گفت : آقا ببخشید، اگر به خاطر آن قصر است كه در عالم خواب دیده اى ، من هم آن را دیده ام ، سوگند به خدا من و افراد خانواده ام همه به دست این بانو، مسلمان شده ایم !!(81)
 

68- خاطره اى از مسجد جزیره مجنون 
در جنگ تحمیلى ایران و عراق ، یكى از رزمندگان سپاه جمهورى اسلامى ایران مى گفت : خاطره پرشور و سوزى دارم و آن اینكه : شب جمعه بود، رزمندگان در مسجد جزیره مجنون براى دعاى كمیل اجتماع كرده بودند، مسجد تاریك بود فقط خواننده فانوسى كه در كنارش بود، استفاده مى كرد، در این میان برادر رزمنده اى كنار من نشسته بود و آن چنان زار زار مى گریست و همراه دعاى عرفانى كمیل ، با خدا راز و نیاز مى كرد كه گوئى عزیزترین افراد خود را از دست داده بود، و این چنین از دنیا و مادر و پدر و برادر و ماشین و... بریده بود و دل به خدا داده بود، و این گونه داراى روحیه عالى بود، كه از این افراد در جبهه بسیارند.
دعا و راز و نیاز مجهزترین اسلحه رزمندگان است (82) كه با این حال به یارى حضرت مهدى فاطمه (عجل الله تعالى له الفرج )
مى شتابند، دعا و مناجات ، همچون چاشنى است كه خرج توپ را از درون لوله آن خارج مى سازد و چون صاعقه اى خرمن هستى دشمن خونخوار را مى سوزاند.
 

69- حضور پیامبر در مسجد، براى یافتن قاتل 
شخصى به حضور رسول خدا صلى الله علیه وآله آمد و عرض كرد: در محله جهنیه كشته اى پیدا شده است .
پیامبر صلى الله علیه وآله برخاست و به مسجد آن محل رفت و مردم ورود آن حضرت را دهن به دهن گفتند، و همگى اطلاع یافته و در مسجد اجتماع كردند، پیامبر به آنها فرمودند: این شخص كشته شده را چه كسى كشته است ؟
عرض كردند: اى رسول خدا، ما خبر نداریم .پیامبر صلى الله علیه وآله با لحن سرزنش آمیزى فرمود: براستى آیا شخصى در میان مسلمانان كشته شده ولى آنها قاتل او را نمى شناسند؟!سوگند به آن خدائى كه مرا به حق مبعوث به نبوت كرد:
اگر اهل آسمان و زمین در خون شخص مسلمانى شركت نمایند و راضى به آن شوند، خداوند همه آنها را با صورت به آتش دوزخ مى افكند. (83)
 

70- سى سال حضور ریایى در مسجد 
شخصى اهل مسجد و نماز بود، نماز جماعتش ترك نمى شد، به قدرى مقید بود كه زودتر از دیگران به مسجد مى آمد و در صف اول جماعت قرار مى گرفت و آخرین نفرى بود كه از مسجد بیرون مى رفت ، روشن است كه چنین انسانى ، باید فردى خداترس و متدین و متعهد باشد، یكى از روزها اموى باعث شد كه اندكى دیر به مسجد رسید، دید در صف جماعت جا نیست و مجبور شد در صف آخر قرار بگیرد، ولى پیش خود خجالت مى كشید و آثار شرمندگى از چهره اش پدیدار شد، با خود مى گفت چرا در صف آخر قرار گرفتم ...
ناگهان به خود آمد كه چه فكر باطلى است كه بر من چیره شده است ؟اگر خلوص نیت باشد كه روح عبادت است ، صف اول و آخر ندارد، به خود گفت : عجب !معلوم مى شود سى سال نماز تو آلوده به یا بوده ، وگرنه نمى بایست صف آخر، شائبه اى در دل تو ایجاد كند.
این فكر نورى در قلبش به وجود آورد، كه باید چاره جوئى كرد، و تا دیر نشده ، غول ریا را از كشور تن بیرون نمود ، به سوى خدا پناه برد، و از شیطان به پناه الهى رفت ، با صبر و حوصله ، توبه حقیقى كرد و خود را اصلاح كرد، و تصمیم گرفت كه تمام نمازهاى سى ساله اش را قضا كند، زیرا دریافت كه در صف اول بوده ، و در آنها شائبه ریا وجود داشته ، آرى از خواب غفلت بیدار گشت و با همتى قوى روح و روان خود را با آب توبه حقیقى شستشو داد و نمازهاى سى ساله اش را قضا كرد.(84)
 

71- پیامبر صلى الله علیه وآله خود را با عجله به درب مسجد رسانید 
ابوبرده مى گوید: در محضر رسول خدا صلى الله علیه وآله بودیم و نماز جماعت را به امامت آن حضرت خواندیم ، آن حضرت پى از نماز با شتاب برخاست و خود را به در مسجد رسانید و دست خود را بر روى آن در نهاد و فرمود:
اى كسانى كه با زبان اظهار اسلام مى كنید ولى ایمان در قلب شما راه نیافته است ، از عیبجوئى و ذكر بدى مؤ منان بپرهیزید زیرا هر كس درصدد عیبجوئى مؤ منان باشد، خداوند عیوب او را دنبال كند، هر كس را خدا رسوا گرداند، اگر چه (عیب او) در كنج خانه و نهانى باشد. (85)
 

72- امام حسن علیه السلام در هفت سالگى و حضور در مسجد 
امام حسن در دوران هفت سالگى ، به مسجد مى رفت ، و پاى منبر رسول خدا صلى الله علیه وآله مى نشست ، و آنچه در مورد وحى ، از آن حضرت مى شنید، به منزل ، باز مى گشت و براى مادرش فاطمه زهرا علیها السلام ، سخن مى گفت ، در مى یافت كه فاطمه آنچه از آیات قرآن ، نازل شده ، اطلاع دارد، از او پرسید: با اینكه شما در منزل هستید، چگونه به آنچه پیامبر صلى الله علیه وآله در مسجد بیان حسن علیه السلام به من انتقال مى یابد.
روزى على علیه السلام در خانه مخفى شد، حسن علیه السلام كه در مسجد، وحى الهى را شنیده بود، وارد منزل شد و طبق معمول ، بر متكا نشست ، تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پیدا كرد، حضرت زهرا علیه السلام تعجب نمود حسن علیه السلام به مادر عرض كرد تعجب مكن چرا كه شخص بزرگى سخن مرا مى شنود استماع او مرا از بیان مطلب بازداشته است در این هنگام على علیه السلام از مخفیگاه خارج شد و فرزندش ‍ حسن علیه السلام را بوسید(86)
 

73- غرور سلطنت براى كبوتر مسجد
عبدالملك بن مروان پنجمین خلیفه اموى قبل از آنكه بر مسند خلافت بنشیند، همواره در مسجد بود، وبا قران و دعا سروكار داشت ، به گونه اى كه او را حمامه المسجد ( كبوتر مسجد) مى نامیدند، وقتى كه پس از مرگ پدرش ، خلافت به او رسید، در مسجد مشغول قرائت قران بود، خبر مقام خلافت را به او دادند، او قران را به دست گرفت و به آن خطاب كرد و گفت : سلام علیك هذا فراق بینى وبینك
( خداحافظ، اكنون زمان جدایى بین من و تو است .)
غرور سلطنت آن چنان او را مسخ و غافل كرد كه شراب مى خورد، و یكى از استادانش ، حجاج براى من نوشته كه صدها نفر را گشتن مورچه اى مضایقه اى داشتم ولى اكنون حجاج براى من نوشته كه صدها نفر را كشته ام ، ولى این خبر در من هیچ اثر نمى كند، و روزى یكى از دانشمندان زمان (بنام زهرى ) به او گفت :
شنیده ام شراب مى نوشى گفت : آرى خون مردم را نیز مى نوشم .(87)
 

74- لباس زیبا در مسجد 
نقل شده : هنگامى كه امام حسن مجتبى علیه السلام براى نماز بر مى خواست ، بهترین لباسهاى خود را مى پوشید.
از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباس خود را مى پوشید؟
امام در پاسخ فرمود:
ان الله جمیل یحب الجمال ، فاتجمل لربى و هو یقول : خذوا زینتكم عند كل مسجد.
خداوند زیبا است و زیبائى را دوست دارد، و به همین جهت ، من لباس ‍ زیبا براى راز و نیاز با پروردگار مى پوشم ، و هم او فرمود است (88)كه به : هنگام رفتن در مسجد، زینت خود را برگیرید .(89)
بر همین اساس ، طبق روایات ، استحباب دارد كه انسان در حال نماز نیكوترین لباس خود را بپوشد، و خود را معطر كند، و با رعایت نظافت و طهارت كامل ، به نماز و راز و نیاز با خداى ، بزرگ بپردازد.
 

75- بیان فضائل على علیه السلام در مسجد دمشق 
بنى امیه به قدرى نسبت به على علیه السلام دشمنى و كینه داشتند، كه در بالاى منبرها، به ساحت مقدس او، جسارت كرده و او را سبت و لعن مى كردند، و این بدعت از ناحیه معاویه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموى ) ادامه داشت (یعنى حدود بیش از شصت سال ).
تا آنجا كه مى نویسند: در زمان خلافت عبدالملك پنجمین خلیفه اموى روزى یكى از علماء، در مسجد دمشق ، موعظه مى كرد، ناگهان در وسط گفتارش ، مقدارى از فضائل حضرت على علیه السلام را به زبان آورد.
عبدالملك گفت :)عجبا هنوز مردم ،على علیه السلام را فراموش نكرده اند ، دستور داد، زبان آن عالم را بریدند.
شاعر در این مورد چه زیبا گفته :
اعلى المنابر تعلنون بسبه
 
و بسسیفه نصبت لكم اعوداها
 
بر فراز منبرها، آشكارا به على علیه السلام ناسزا مى گویند، با اینكه چوبهاى این منبرها، با شمشیر و مجاهدات على علیه السلام نصب گردید و درست شد. (90)
 




[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

49- دهاتى عارف در مسجد 
نقل شده روزى سید هاشم امام جماعت مسجد سردوزك بعد از نماز منبر رفتند.
در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز فرمودند: روزى پدرم مى خواست نماز جماعت بخواند، من هم جزء جماعت بودم ، ناگاه مردى به هیاءت دهاتى وارد شد. از صفوف عبور كرد. تا صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت . مؤ منین از این كه یك نفر دهاتى در صف اول ایستاده ، ناراحت شدند.
او اعتنائى نكرد، و در ركعت دوم نماز در حالت قنوت قصد فرادى كرد و نمازش را به تنهائى به اتمام رساند، همان جا نشست و مشغول نان خوردن شد.
چون نماز تمام شد، مردم از هر طرف به او حمله و اعتراض مى كردند.او جواب نمى داد.پدرم فرمود: چه خبر است ؟
گفتند: مردى دهاتى و جاهل به مساءله آمد صف اول ، و پشت سر شما اقتداء كرد آن گاه وسط نماز، قصد فرادى كرده و نشسته ناگه غذا خورد.
پدرم گفت : چرا چنین كردى ؟در جواب گفت : سبب آن را آهسته به خودت بگویم ، یا در این جمع بگویم ؟پدرم گفت :
در حضور جمع بگو! گفت : من وارد مسجد شدم به امید اینكه از فیض نماز جماعت با شما بهره مند شوم چون اقتداء كردم ، دیدم شما در وسط حمد از نماز بیرون رفتید، و در این حال واقع شدید كه من پیر شده ام و از آمدن به مسجد عاجز شده ام ، الاغى لازم دارم ، پس به میدان الاغ فروشان رفتید، و خرى را انتخاب كردید.
دو ركعت دوم در خیال تدارك خوراك و تعیین جاى او بودید.من عاجز شدم ، و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم ، لذا نماز خود را تمام كردم این را بگفت و رفت .پدرم بر سر خود زد و ناله كرد و گفت :
این مرد بزرگى است او را بیاورید! من با او كار دارم . مردم رفتند كه او را بیاورند، ناپدید گردید. و دیگر دیده نشد.(63)
 

50- مسجد نمایشگاه منادى معنویت 
همه جا زن و مرد، دختر و پسر سرگرم بازدید از غرفه هاى داخلى و خارجى نمایشگاه بودند.ناگهان صداى اذان به گوش رسید ككه دعوت بهمنیار و نیایش با خداى خالق را اعلام مى كرد.دنبال صداى اذان حركت كردیم و آدرس مسجد را جویا شدیم ، وقتى به مسجد نمایشگاه رسیدیم ، آنجا مملو از جمعیت نمازگزار بود، به سختى جایى را پیدا كرده ، نماز خواندم .بعد از پایان نماز جماعت باز هم زن و مرد مسلمان ، براى اقامه نماز هجوم مى آوردند، منظره بسیار روح بخشى بود كه در میان آن همه غوغاى مادى ، مسجد منادى معنویت مى درخشید و بهار انسانیت با نماز مى بارید، به راستى با حال و هواى ملكوتى نماز، شور و شكوه خاصى بر فضاى نوزدهمین نمایشگاه بین المللى طنین مى افكند.
آرى اى عزیز هر اندازه نماز، این برترین معروفها بهتر و بیشتر فراگیر شود، از میزان منكرات و زشتیها كاسته خواهد شد، كه ان الصلواة تنهى عن الفحشاء والمنكر (64)
اینها مشاهدات یك خبرنگار است كه در روزنامه اى بیان نموده اند كه اى
كاش همه جا و در وقت نماز بر پا داشته مى شد.
 

51- امام خمینى (ره ) و رعایت حقوق مردم در نماز جماعت 
حضرت امام در طول مدتى كه در نجف اشرف اقامت داشتند سالى چند بار به مناسبت زیارتهاى ویژه امام حسین علیه السلام به كربلا مشرف مى شدند
آنجا در منزل محقرى كه یكى از اهالى كویت در اختیار آن حضرت قرار داده بود سكونت مى گزیدند.
در كربلا مغربها بیشتر در حسینیه مرحوم آیة الله بروجردى و ظهرها در همان منزل بیشتر با شركت جمع معدودى از دوستان در اتاق بیرونى و گاهى جمعیت بیشتر مى شد در حیاط منزل برگزار مى شد.
مساحت حیاط حدود پنجاه متر بود و فرش هم به اندازه كافى نبود از این رو افراد عباهایشان را تا مى كردند و به عنوان سجاده و زیر انداز روى آن به نماز مى ایستادند وقتى حضرت امام از اتاق اندرونى كه پشت به قبله بود براى اقامه نماز وارد حیاط مى شدند براى رسیدن به جلوى جمعیت مى ایستاد از میان صفوف جماعت عبور كنند.
تمام افراد حاضر بى گمان افتخار مى كردند كه عباهایشان با قدم مبارك حضرت امام متبرك شود و على القاعده معظم له نیز به این نكته واقف بودند.
با این حال هنگام عبور چه از پشت صفوف كه كفشها بگذارند و نه روى عباى دیگران بدین گونه عملا رعایت دقیق حق مردم را به مقلدان و پیروان خود مى آموختند. (65)
 

52- تاجر نیكو كار در گوشه مسجد 
از علماء و مراجع و محقق بزرگ عالیقدر شیعه در قرن سیزده مرحوم آیت الله العظمى شیخ جعفر كبیر صاحب كتاب كشف الغطاء بود، وى از علماء وارسته و نادر روزگار است كه مى توان گفت : تجسمى از یك عالم و محقق بزرگ اسلام ناب بود وى در ماه رجب سال 1228 قمرى در نجف اشرف در گذشت ، و قبرش در كنار مرقد شریف امیر مومنان على علیه السلام معروف است .
یكى از حكایات و خصوصیات اخلاقى او اینكه :
در یكى از مساجد نجف اشرف ، اقامه نماز جماعت مى نمود، یك روز ظهر، مسلمین به مسجد آمدند و در صفوف جماعت در انتظار آمدن آیت الله شیخ جعفر به سر مى برند، ولى آمدن او طول كشید و آنها از آمدن او ماءیوس ‍ شدند و برخاستند و نماز خود را افرادى خواندند.
در این وقت مرحوم شیخ جعفر به مسجد آمد، دید مردم فرادى نماز مى خوانند، بسیار ناراحت شد و آنها را سرزنش كرد و به آنها گفت : آیا در میان شما یك نفر مورد اطمینان نیست كه هرگاه من به مسجد نرسیدم ، به او اقتدا كنید، و نماز را به جماعت بخوانید؟!
در این بین ، چشمش به مرد تاجرى نیكوكارى افتاد كه در نزد او شخص ‍ مورد وثوق بود، دید در گوشه اى از مسجد، نماز مى خواند، آیت الله شیخ جعفر نزد او رفت و به او اقتدا كرد، مردم نیز به پیروى از شیخ ، صفها را منظم كرده و به آن تاجر صالح اقتدا كردند.
آن تاجر احساس كرد كه آیت الله شیخ جعفر و مردم به او اقتدا كردند، بسیار شرمنده شد، از طرفى شرعا نمى توانست نماز خود را قطع كند، و از طرفى خود را لایق امامت جماعت - آن هم براى افراد بزرگ - نمى دید، در حالى كه عرق خجالت از سر و صورتش مى ریخت ، نماز را با زحمت به پایان رساند، بعد از نماز فورا برخاست كه به كنار برود، آیت الله شیخ جعفر، دست او را گرفت و اصرار كه باید نماز عصر را نیز بخوانى ، او هر چه اظهار شرمندگى كرد و حتى گفت :
مرا چه به امامت جماعت ،، مرا كشتى ، در حالى كه گریه مى كرد و معذرت خواهى مى نمود... شیخ جعفر، به او گفت :
حتما باید نماز عصر را تو بخوانى ، و او قبول نمى كرد، سر انجام شیخ گفت : یا باید نماز جماعت را تو بخوانى و به ما اقتدا كنیم ، و باید دویست لباس ‍ شامى به اینجا (براى فقرا) بیاورى ؟.
آن تاجر گفت : حاضرم آن لباسها را به اینجا بیاورم ، و امامت نماز جماعت را قبول نكنم ، شیخ گفت : باید قبل كرد و شخصى را فرستاد و آن لباسها را از مغازه اش آورده و شیخ جعفر، آن لباسها را بین فقرا تقسیم نمود.
سپس برخاست و اقامه نماز جماعت كرد، و مردم نماز عصر را به امامت آیت الله شیخ جعفر خواندند.
مرحوم محدث قمى ، پس از نقل این حكایت مى گوید: در مورد آیة الله شیخ جعفر كبیر، حكایات بسیار (در رابطه با خصوصیات اخلاقى و تهذیب نفس و توجه به محرومان و....) نقل كرده اند، خداوند از ناحیه اسلام و مسلمین ، جزاى خیر به این مرد بزرگ عنایت فرماید.
از مناجات او در سحرها، این بود كه خطاب به خود مى گفت : تو جعفر كوچك بودى ، سپس جعفر شدى و سپس شیخ عراق شدى ، سپس رئیس ‍ اسلام گشتى ، این سخنان را با كمال اظهار شكر و عجز در پیشگاه خداوند، مى گفت و گریه مى كرد.(66)
 

53- مهرهاى متبرك در مسجد محله 
در عملیات والفجر هشت ، پاهایم تركش خورده بود.ما را همراه یكى دیگر از برادرها كه بعدا به شهادت رسید، توى آمبولانس گذاشته و به پشت جبهه آوردند، طرفهاى صبح بود، هنوز نماز صبح بود، هنوز نماز صبح را نخوانده بودیم .
در بین راه ، همین برادرى كه با من مجروح شده بود و در كنار من بود، از من پرسید: نماز خوانده اى یا نه
مجروحیت او بیشتر از من بود، تركش خورده بود تو شكمش و دل و روده هایش ریخته بود بیرون .او در همان حال نماز را فراموش نكرده بود.
به راننده آمبولانس گفتیم و او آمبولانس را متوقف كرد.چون ما نمى توانستیم حركتى بكنیم ، راننده برایمان تیمم گرفت : بعد مهر دیگرى به آنها مى داد.
یك بار وقتى علتش را از او جویا شدم ، گفت : این مهرها دیگرى به آنها مى داد.
یك بار وقتى علتش را از او جویا شدم ، گفت : این مهرها در جبهه متبرك شده اند.خاك این مهرها مقدس است ، چون غبار جبهه روى آن نشسته است .
او این مهرها را به مسجد محله شان مى برد تا مردم روى آنها نماز بخوانند .
همه اینها نشان از ایمان و اعتقاد والاى بچه هایى كه در دل شب از خواب ناز بر مى خواستند، به راز و نیاز با خالق خود مى پرداختند، گریه و زارى مى كردند و از خدایشان بخشش مى طلبیدند.
و همین راز و نیازها و نماز شبها بود كه در میدان رزم و پیكار با دشمنان اسلام ، از آنها كوهى استوار و خستگى ناپذیر مى ساخت و به چهره هایشان آرامشى غیر قابل وصف مى بخشید.(67)
 

54- امام خمینى قدس سره شریف مسجد را حتى یك روز ترك نكرد 
در روز شهادت حاج آقا مصطفى قدس سره شریف بعد از دفن پیكر مطهر آن مرحوم و متفرق شدن مردم بعد از آن كه همه رفتند و اذان ظهر شد؛ امام بلند شد و تشریف برد وضو گرفت و فرمود: من مى روم مسجد، گفتم اى واى ، به یكى از خادم هاى آقا گفتم زود برو به خادم مسجد بگو سجاده را پهن كند و او به مسجد رفت و سجاده براى امام آورده بود و پهن كرده بود.
وقتى مردم فهمیدند كه امام به مسجد مى آیند، جمعیت گریه مى كردند چه گریه اى ، ضجه اى مى كردند كوچه اى دادند و امام داخل مسجد شدند و این عرب ها تعجب مى كردند.
یعنى چه ، و به همدیگر مى گفتند:(خمینى ابدا مایبكى ): خمینى ابدا گریه نمى كنند.امام نمازش را خواند بعد از نماز روضه خوانده شد، مردم مى زدند و جزع مى كردند.(68)
 

55- امام جماعت باید اینگونه باشد 
یكى از دانشمندان معاصر مى گوید:
من از همان اوقات كه به تحصیل مقدمات اشتغال داشته ام ، نام محدث قمى را در محضر مبارك پدر بزرگوارم زیاد و تواءم با تجلیل مى شنیدم .
وقتى كه براى تحصیل به مشهد مشرف شدم ، زیارت ایشان را بسیار مغتنم مى شمردم .
چند سال كه با این دانشمندان با ایمان معاشرت داشتم و از نزدیك به مراتب علم و عمل و پارسائى و پرهیزگارى ایشان آشنا شدم ، روز به روز بر ارادتم مى افزود.
در یكى از ماههاى رمضان با چند تن از دوستان خواهش كردیم كه در مسجد گوهر شاد، اقامه جماعت را بر معتقدان و علاقه مندان منت نهند.
با اصرار و پا فشارى ، این خواهش پذیرفته شد و به چند روز نماز ظهر و عصر در یكى از شبستانهاى آن جا اقامه شد و بر جمعیت این جماعت ، روز به روز افزوده مى شد.
هنوز به ده روز نرسیده بود كه اشخاص زیادى اطلاع یافتند و جمعیت فوق العاده شد.
یك روز پس از اتمام نماز ظهر به من نزدیك ایشان بودم گفتند: من امروز نمى توانم نماز عصر را بخوانم . رفتند و دیگر آن سال را براى نماز جماعت نیامدند.
در موقع ملاقات و سؤ ال از علت نماز جماعت گفتند: حقیقت این است كه در ركوع ركعت چهارم متوجه شدم كه صداى اقتدا كنندگان كه پشت سر من مى گویند: یا الله یا الله ، ان مع الصابرین ، از محلى بسیار دور به گوش مى رسد.این توجه ، مرا به زیادى جمعیت متوجه كرد و من شادى و فرحى تولید كرد و خلاصه خوشم آمد كه جمعیت این اندازه زیاد است ؛بنابر این ، من براى امامت اهلیت ندارم .(69)
 

56- معاویه و اهانت به امام حسن علیه السلام در مسجد 
در آن هنگام كه امام حسن علیه السلام در كوفه بود، وقتى كه معاویه بر اوضاع مسلط شد، به كوفه آمد، جمعى از طرفداران او به او گفتند:
حسن بن على علیه السلام در نظر مردم كوفه ، داراى مقام بسیار ارجمندى است ، اگر او را به اجبار وارد مسجد كنى ، و در ملاء عام بر بالاى منبر بروى و او را در حضور مردم سرافكنده كنى ، كار شایسته اى نموده اى ، معاویه این پیشنهاد را نپذیرفت ، آنها اصرار كردند، سرانجام معاویه پذیرفت ، براى نماز به مسجد آمد و جمعیت در مسجد بودند، امام حسن علیه السلام را ناگزیر هتاكى كرد و به ساحت مقدس حضرت على (ع ) ناسزا گفت .
هماندم امام حسن علیه السلام برخاست و فریاد زد: اى پسر جگر خواره ، آیا تو به امیرمؤ منان على علیه السلام ناسزا مى گویى ، با اینكه پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: هر كس به على علیه السلام ناسزا بگوید، به من ناسزا گفته ، و هر كس به من ناسزا بگوید، به خدا ناسزا گفته ، و كسى كه به خدا ناسزا بگوید، خدا او را داخل دوزخ مى كند، به طورى كه تا ابد در دوزخ بماند.
سپس امام حسن علیه السلام به عنوان اعتراض ، مجلس را ترك كرد (70)
 

57- شهیدان در مساجد حضور دارند!
در عملیات بیت المقدس دو در منطقه گرده دشت ، آن سوز و سرما و حجم عظیم برفش فراموش نشدنى است .تمام سطح زمین را قطرى ضخیم از برف و یخ پوشانده بود.
با یكى از برادرها او كوه بالا مى رفتیم .نزدیك غروب بود.یك دفعه با منظره عجیبى رو به رو شدم . در ارتفاع بالا، سر گردنه ، یكى از برادرها را دیدم كه خم شده خاك توى آن برف و یخ از كجا آمده بود.
بچه ها یكى یكى مى آمدند، پشت كمرش تیمم مى كردند و مى رفتند گوشه اى نمازشان را مى خواندند. با آن وضعیت خطرناك و لب پرتگاه ، یك لحظه هم خنده از لبهایش محو نشد.
همین چیزهاى غریب و غیر عادى بود كه هنوز هم ما را با این معنویات پیوند زده است .حتى در خواب هم به نام حسین شادرویى .قبل از یا آن كه شهید شود چه در محله و جه در جبهه یك لحظه از هم جدا نمى شدیم .
شبى به خوابم آمد. بعد از جنگ بود.خواب مى دیدم در مسجد هستیم و یم خواهیم نماز را شروع كنیم .یك دفعه حسین وارد شد. بچه ها دورش را گرفتند.تو مگر شهید نشدى حسین ؟ آماده مى شد براى نماز.
نه ، من هستم .
چند بار این كار را تكرار كرد.
اما تو...
من هستم ؛حتى تو نماز جماعت مسجد.
خیلى هم با تاءكید مى گفت كه تو نماز جماعت مسجد هست .آن وقت ایستاد به نماز با ما نماز را خواند.
و ما اعتقاد داریم كه شهیدانمان در صفهاى نماز جماعت و جمعه حضور دارند.به همین خاطر است كه اینها هنوز زنده هستند و پویا.(71)
 

58- بو على سینا مشكلات را با نماز حل مى كرد 
ابن خلكان در تاریخ خود در شرح حال ابن سینا بزرگ حكیم و دانشمند معروف مى نویسد:
و كان اذا اشكلت علیه مسالة توضا و قصد المسجد الجامع و دعا الله عز و جل ان یسهلها و یفتح مغلقها له
چون ابوعلى سینا مسئله مشكلى براى او پیش مى آمد، برمى خواست وضو مى ساخت و قصد مسجد جامع شهر را مى كرد و نماز مى گزارد و خدا را مى خواند كه آن مشكل را بر وى آسان كند و آن مسئله پوشیده را برویش ‍ بگشاید.(72)
چنانكه خود بدین نكته اشارت كرده است .
هرگاه در مساءله اى متحیر مى ماندم ، به مسجد مى رفتم و نماز مى خواندم و به مبداء كل و آفریدگار جهان مى نالیدم ، باشد كه مشكل مرا به من بگشاید و آن سختى را بر من آسان نماید.
حال خود شما قضاوت كنید، هنوز دیپلم نگرفته مى گوید نماز چیست ؟؟! و خودش هم مى خواهد راه ابن سینا را برود.
اى عزیزان اى نوجوانان اى جوان به خود آئیم و در احوال خود اندیشه نمائیم جائیكه ابن سینا با آن عظمت علمى اش ، مشكلات خود را با نماز حل مى كرد.
و همچنین او همیشه با مسجد، دعا و نیایش ماءنوس بود، آیا شایسته نیست ما براى سعادت در دنیا و آخرت و براى پیشرفت و موفقیت در كارها و تحصیلمان به نماز روى آوریم و با عبادت و مناجات انس بگیریم ، برادران اگر مى خواهید و مى دانم كه حتما هم مى خواهید از حالا شروع كنید..فرصت را از دست ندهید.از حالات لذت معنوى نماز را درك كنید.
 

59- عبادت در پشت بام مسجد 
در حالات شهید محراب مرحوم ملا تقى برغانى آمده است :
عبادت آن جناب قدس سره شریف چنان بود كه همیشه از نصف شب تا طلوع صبح صادق به مسجد خود مى رفت و به مناجات و ادعیه و تضرع و رازى و تهجد اشتغال داشت و مناجات خمس عشرة را از حفظ مى خواند و بر این روش و شیوه پسندیده استمرار داشت تا همان شب كه شربت شهادت نوشید.
مكرر در فصل زمستان دیده مى شد كه در پشت بام مسجد خود، در حالى كه برف شدت مى بارید، در نیمه شب پوستینى بر دوش و عمامه بر سر داشت و مشغول تضرع و مناجات بود و با حالت ایستاده ، دستها را به سوى آسمان بلند كرده تا این كه سراسر قامت مباركش را از سر تا پا سفید پوش ‍ مى كرد.(73)
جالب توجه اینكه مرد پرهیزگار در حال سجده كه مناجات خمس عشرة رامى خواند به دست فرقه بابیه به شهادت رسید.
 

60- مسجد جامع خوانسار 
استاد میرزاى قمى ، مرحوم سید حسین خوانسارى ،هرگز نماز شب و زیارت عاشورا و نماز جماعت را ترك نكرد، و هرگاه به مسجد نمى رفت ، در منزل با زن و فرزند خود نماز جماعت میخواند، بسیار با انصاف بود و با افراد مستند مواسات مى ورزید.
و در اصطلاح امور مسلمانها، اهتمامى عجیب داشت .حاكم شهر خوانسار دستور داد مخصوص وى یك مسجد جامع ساختند كه همیشه نماز جمعه و جماعتش را در آن مسجد برپا مى شد.(74)
 

61- خراب شدن مسجد و حضور قلب 
گویند كه یكى از زهاد در مسجد جامع بصره در حال نماز بود، كه قسمتى از مسجد خراب شد، و فرو ریخت .
مردم جمع شدند، و سر صدا كردند، اما متوجه نشد.تا اینكه نمازش را تمام نمود.(75)
 

62- نماز در مكانهاى مختلف مسجدالحرام 
نقل شده كه در مسجدالحرام نماز مى خواند ولى یك جا نمى خواند، بلكه در مواضع و نقاط متعدد و مختلف انجام مى داد.كسى به او گفت : اى ابوامیه این چه كارى است كه مى كنى ؟
چطور یكجا نمى ایستى ؟او در جواب گفت : من این آیه كریمه را قرائت كردم كه (یؤ مئذ تحدت اخبارها) اكنون مى خواهم كه این مواضع مختلف براى من در روز قیامت گواهى دهند.(76)
 

63- شیخ آقا بزرگ تهرانى امام جماعت مسجد شیخ طبرسى 
در شرح احوال این عالم متتبع و پركار و نمونه عالى استقامت و همت والا و پشتكار، مى خوانیم :
شیخ با این همه اشتغال پردامنه علمى و تتبعات فرصت گیرى كه داشت ، از انجام دادن عبادت اسلامى و ریاضات شرعى و تذهیب نفس ، غفلت نمى كرد، شب چهار شنبه هر هفته پیاده از نجف به مسجد سهله (در 10 كیلو مترى نجف ) مى رفت و در آن جا به نماز و دعا و عبادت مى پرداخت ، این كار وى تا مدتى پس از رسیدن به من 80 سالگى همواره ادامه داشت .
شیخ ، امام جماعت نیز بود و این سنت دینى و اجتماعى را به پا مى داشت .تا سال 1357 هجرى قمرى در مسجد شیخ طوسى (در نجف ) نماز و دعا و عبادت مى پرداخت مى خواند، از این سال به بعد كه در راه كربلا دچار تصادف شد و آسیب دید به علت دورى راه مسجد طوسى تا منزل وى ، مسجد آل طریحى را انتخاب كرد، و تا چند سال پیش از در گذشتن این سنت را، تعطیل نداشت . (77)
در دین ما نماز جماعت اهمیت فراوانى دارد، و ثواب آن خیلى زیاد است .
تا آن حد كه از عبدالله ابن مسعود نقل شده است ، كه روزى از تكبیر نماز جماعت ماندم و به خاطر این كار یك تنه آزاد نمودم ، و وقتى كه جریان را خدمت پیامبر صلى الله علیه وآله عرض كردم فرمود:
فضیلت از دست رفته را درك نخواهى كرد اى پسر مسعود! اگر تمام روى زمین را انفاق كنى ، ثواب تكبیر را تدارك نخواهى نمود.
 


 




[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

34- چهار عیبجو در مسجد
چهار نفر براى نماز به مسجد رفتند، و مشغول نماز شدند، در این هنگام مؤ ذن مسجد وارد مسجد شد، یكى از آنها در نماز به او گفت :
اى مؤ ذن آیا وقت شده بود كه اذان گفتى ؟
دومى گفت : آهاى ! در نماز سخن گفتى و نمازت باطل شد.
چهار مى گفت : شكر خدا كه من در نماز، حرف نزد مسجد
آن چهارم گفت حمدالله كه من

در نیفتادم به چه ، چون آن سه تن

نماز هر چهار نفر به این ترتیب باطل شد.
پس اى برادر، غافل مباش ! كه عیبگوئى ، چه بسا موجب گمراهى خود انسان مى شود، و عیبجوها بیشتر در راه گمراهى مى افتند
پس نماز هر چهاران شد تباه

عیب گویان ، بیشتر گم كرده راه (48)

35- نماز جماعت صبح در مسجد
امام صادق علیه السلام فرمودند: پیامبر صلى الله علیه وآله (طبق معمول ) براى اداى نماز صبح با جماعت ، وارد مسجد شد، پس از نماز به پشت سر نگاه كرد و دید عده اى از مسلمین براى نماز نیامده اند، نام آنها را به زبان آورد و فرمود:
آیا این افراد در نماز شركت نمودند؟!
حاضران عرض كردند: نه .
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: آگاه باشید، بر افراد منافق ، نمازى ، سخت تر از عشاء نماز صبح نیست .
و لو علموا اى فضل فیهما لا توهما و لو حبوا
اگر آنها پاداش بسیار نماز صبح و عشاء را با جماعت ، در مى یافتند، گر چه چهار دست و پا (مانند راه رفتنت كودكان شیر خوار) باشد، خود را به جماعت مى رساندند. (49)

35- تعطیلى جمعه و حضور در مسجد جامع
مى گویند شاه غازى فخر الدوله در ترغیب ملت و رعیت نسبت به عبادت و طاعت و امور مذهبى ، مساعى جمیله و تلاش زیاد مبذول مى داشت ، از جمله اینكه ، دستور داده بود، همگان باید روز جمعه را تعطیل نمایند و در مسجد جامع جمع شوند و مشغول عبادات و طاعات گردند.
این دستور دینى شاه را، تمامى طبقات و صنوف به كار بسته و اجراء نمودند، جز عده اى از صاحبان حرفه و صنعت كه دچار فقر بوده و از تعطیلى جمعه صدمه مى دیدند.
اینان به پیش غازى رفتند و گفتند: ما صاحب عائله و اطفال بسیار هستیم و در تمامى روز باید مشغول كار باشیم تا نان و زندگى آنان را تاءمین نماییم .
بدین جهت ما قادر به تعطیل نمودن روز جمعه نیستیم و اگر تعطیل نكنیم با پى گیرى و اذیت ماءموران مواجه مى شویم ، چاره ما چیست ؟
شاه غازى دستور داد از بیت المال براى آن عده و جماعت كه در روزهاى جمعه قادر به تعطیل نمودن كار خود نیستند، وظیفه و حقوق معین نمایند تا آنان نیز امكان اشتغال به عبادت و اطاعت در روز جمعه را مثل سایرین داشته باشند.
جالب این است كه روزى یكى از ماءموران مشاهده كرد كه مردى از حقوق بگیران و از همان هائى كه شكایت به پیش شاه برده بودند، بدون وضو نماز مى خواند.
ماءمور به تاءدیب او پرداخت و او را سرزنش كرد. آن شخص اعتراض كرده و گفت : چرا اذیتم مى كنى ؟!
ماءمور گفت : حقوق مى گیرى و نماز را بى وضو مى خوانى ؟!
گفت : این مقدار پول را كه شاه به من مى دهد، مزد نماز من است و من آن را مى خوانم ! اگر مى خواهید وضو بگیریم ، باید مزد اضافى برایم پرداخت نمائید!!
این جریان به گوش شاه غازى رسید و از پاسخ كارگر خوشش آمد، دستور داد یك سوم مزدى را كه قبلا مى گرفت بر حقوقش اضافه نمایید!(50)

36- گوشه نشین مسجد سهله
در شهر نجف مردى ایرانى صحافى مى كرد و نامش حاج باقر بود.جمعى به شوخى به او گفتند: از چه تقلید مى كنى ؟.
او در پاسخ گفت : از سید كاظم یزدى تقلید مى كنى ؟
پرسیدند: چرا؟
در پاسخ گفت : هنگامى كه میرزا شیرازى قدس سره شریف از دنیا رفت ، هر كدام از علماء پرچم مرجعیت را برافراشتند، ولى سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف به مسجد سهله رفت و گوشه نشین شد از این رو من از او تقلید مى كنم !
این سخن آن مرد صاف دل و عامى (بدون علم ) بیانگر عظمت معنوى ، و تواضع و بى هوائى ، سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف بود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .(51)

37- گوشه نشین مسجد سهله
در شهر نجف مردى ایرانى صحافى مى كرد و نامش حاج باقر بود.جمعى به شوخى به او گفتند: از چه كسى تقلید مى كنى ؟.
او در پاسخ گفت : از سید كاظم یزدى قدس سره شریف تقلید مى كنم .
پرسیدند: چرا؟
در پاسخ گفت : هنگامى كه میرزاى شیرازى قدس سره شریف از دنیا رفت ، هر كدام از علماء پرچم مرجعیت را بر افراشتند، ولى سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف به مسجد سهله رفت و گوشه نشین شد از این رو من از او تقلید مى كنم !.
این سخن آن مرد صاف دل و عامى (بدون علم ) بیانگر عظمت معنوى ، و تواضع و بى هوائى ، سید محمد كاظم یزدى قدس سره شریف بود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .(52)

38- مسجد اعظم و خراب كردن قبور
آیه الله العظمى بروجردى قدس سره شریف در مساءله ولایت فقیه نظریه وسیع داشت ، وقتى كه تصمیم گرفت در كنار مرقد شریف حضرت معصومه اعظم را بنا كند، در مورد زمین این مسجد، به مقبره هائى برخورد مى كرد كه مى بایست خراب گردد تا ضمیمه مسجد شود، این مقبره ها خریدنى نبود، یا ورثه بعضى از صاحبان مقابر، مشخص نبود، آقاى بروجردى دستور داد كه همه را خراب كنند.
مرحوم آیت الله شیخ مرتضى حائرى (فرزند ارشد حضرت آیت الله العظمى حاج شیخ عبدالكریم ) به خدمت آقاى بروجردى رسید، و در این رابطه از ایشان پرسید:
شما براى فقیه ، چه سمتى قائل هستید كه دستور داد كه همه را خراب كنند.
مرحوم آیت الله شیخ مرتضى حائرى (فرزند ارشد حضرت آیت الله العظمى حاج شیخ عبدالكریم ) به خدمت آقاى بروجردى رسید، و در این رابطه از ایشان پرسید:
شما براى ، فقیه ، چه سمتى قائل هستید كه دستور به هم زدن این ساختمانهاى قبور را مى دهید (منظور ساختمانهاى قبورى بود كه ممكن نبود از صاحبان آنها رضایت گرفت .).
آقاى بروجردى در پاسخ فرمودند: ما فقیه را در قدرت و اختیار، تالى تلو (جانشین بسیار نزدیك ) امام معصوم علیه السلام مى دانیم . (53)

39- سبقت در فراز از مسجد
مؤ ذنى تكبیر گفت و مردم به تعجیل و شتاب ، روى به مسجد نهادند و براى صف جلو او هم سبقت مى گرفتند.
ظریفى حاضر بودند گفت : والله اگر مؤ ذن به جاى حى على صلواه ، حى على الزكاة مى گفت ، مردم در فراز از مسجد بر همدیگر سبقت مى گرفتند.(54)

40 -زاهد قلابى در محراب مسجد گفت : كخ كخ !
شیخ عبدالسلام بصرى با نسبت دادن كرامت و احوال غیبى به خود، جمعى را فریفته و در اطراف خود جمع كرده بود.
براى فریب بیشتر مریدان ، روزى در محراب مسجد بصره در حین خواندن نماز ناگهان گفت : كخ كخ !مردم تعجب كردند .و
گفت : من كه اینجا مشغول نماز بودم ، دیدم سگى داخل كعبه شده ، با كخ گفتن : او را از آنجا بیرون كردم ، تا خانه را آلوده نكند. مریدان خوشحال شدند و آن را از كرامتهاى شیخ دانستند.
یكى از مریدان خر مقدس ، كرامتهاى شیخ را براى زن خود بیان كرد.
آن زن آگاه براى رسوا كردن شیخ قلابى ، از طریق شوهرش روزى شیخ و مریدان را به مهمانى دعوت كرد و براى هر یك ظرفى از غذا و بر روى آن مرغى پخته گذاشت اما مرغ شیخ را در زیر غذا پنهان نمود.
شیخ عصبانى شد و گفت : چرا به من اهانت شده و ظرفى بدون مرغ آورده اى ؟
ناگهان آن زن زیرك و آگاه فریاد زد: اى كسى كه از مسجد بصره ، سگ را در كعبه مشاهده مى كنى ، چگونه جوجه را زیر مشتى برنج نمى بینى ؟!
او خجل شد و پرده از چهره عوامفریبش برداشته شد.

41 فردا او را در مسجد رسوا مى كنم !
در شهر صیدا پس از نماز صبح ، یكى از نمازگزاران برخاسته و روى پله اول منبر ایستاده و فریاد زد:
اى مؤ منین ! بدانید كه روز قبل در همین مسجد است و اكنون از بردن نام او خوددارى مى كنم به شرطى كه امشب عصا را از بالاى در به داخل منزلم بیاندازد، منزل من هم وصل به دیوار همین مسجد است اگر نیاورد، فردا او را همین مسجد رسوا مى كنم .
یك هفته بعد یكى از مؤ منین پرسیدند كه راستى آن دزد، عصاى تو را آورد؟آن مرد با خنده گفت : همان شبى كه روزش اعلام كردم ، بیست و دو عدد عصا به منزل من پرتاب شد.(55)

42- قبیله مسجد چرا تغییر پیدا كرد
مرحوم فیض كاشانى در كتاب وافى باب بدوالقلبه مى نویسد كه :
حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله در مكه بعد از نبوت سیزده سال به سوى بیت المقدس نماز خواند تا آنكه یهودیان آن حضرت را مورد سرزنش ‍ قرار دادند و گفتند كه :
تو تابع قبله ما هستى ، حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله غمناك گردید و بعضى از شبها حضرت سر به سوى آسمان بلند مى كرد و از این جریان به خدا مطالبى را در میان مى گذاشت ، روزى بعد از نماز صبح ، هنگام ظهر دو ركعت نماز خوانده بود كه جبرئیل آمد و گفت :
قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلونو لینك قبله ترضیها فول وجهك شطر المسجد الحرام .
اى پیامبران ما مى بینیم كه سر به آسمان نمى كنى و رو به سوى ما مى آورى ، پس به همین زودى ما تو را برمى گردانیم به سوى قبله اى كه مخصوص تو باشد، پس رویت را بگردان به سمت مسجدالحرام .
صفوفى كه پشت سر حضرت بودند تمامى به سوى كعبه رو مى آوردند و از آن روز مسجدالحرام قبله مسلمین قرار گرفت .(56)

43- افراط در مسجد تازه مسلمان را از نماز فرارى داد
دو همسایه ، كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند.مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر اسلام توصیف و تعریف كرد كه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد، و قبول اسلام كرد.
شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى كوبند ، متحیر و نگران پرسید:
كیستى ؟ از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى كرد، همان همسایه مسلمان بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود!
در این وقت شب چه كار دارى ؟ زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه برویم مسجد براى نماز.
تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ، و به دنبال رفیقش ‍ مسلمانش روانه مسجد شد.هنوز تا طلوع صبح خیلى مانده بود.
موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید.نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند كه هوا كاملا روشن شد.تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش ، رفیقش گفت : كجا مى روى ؟ گفت : مى خواهى برگردم به خانه ام ، فریضه صبح را كه خواندیم دیگر كارى نداریم .
مدت كمى صبر كن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع كند.
گفت : بسیار خوب .
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا كرد تا خورشید دمید.برخاست كه بروم ، رفیق مسلمانش ، قرآنى به او داد و گفت : فعلا مشغول تلاوت قرآنى باش تا خورشید بالا بیاید، و من توصیه مى كنم كه امروز نیت روزه كن ، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟
كم كم نزدیك ظهر شد.گفت : صبر كن چیزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان .
نماز ظهر خوانده شد.به او گفت : صبر كن طولى نمى كشد كه وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم .
بعد از خواندن نماز گفت : چیزى از روز نمانده او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید، گفت : یك نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشاء است
صبر كرد تا در حدود یك ساعت از شب گذشته ، وقت ، نماز عشاء (وقت فضیلت ) رسید و نماز عشاء را هم خواندند، تازه مسلمان حركت كرد و رفت .
شب دوم هنگام سحر بود كه باز صداى در را شنید كه مى كوبند پرسید:
كیست ؟
گفت : من فلان شخص همسایه ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه به اتفاق به مسجد برویم .
من همان دیشب كه از مسجد برگشتم ، از این دین استعفا دادم . برو بك آدم بیكارترى پیدا كن كه كارى نداشته باشد، و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند، من آدمى فقیر و عیالمندم ، باید دنبال كار و كسب روزى بروم (57)بفرمائید!؟ آیا دین ما چنین از ما خواسته كه تبلیغ كنیم یا از ما خواسته كه با واقعیت و حقائق ، دین را تبلیغ كنیم .
و دیگر اینكه تمام عزیزان باید متوجه شوند كه كاملترین و بهترین و جامع ترین دین درانى دنیا، دین مبین اسلام است كه ما را هم به عبادت و نماز فراخوانده ، و از طرفى هم به كار و تلاش و كسب حلال .

44- شب خواب دیدم و صبح بانى مسجد پیدا شد
یكى از مراجع تقلید مرحوم آیت الله العظمى سید محمد حجت قدس ‍ سره شریف بود كه مدرسه علمیه حجتیه قم را بنا نهاد، وى در ماه شعبان 1310 هجرى در شهر تبریز متولد شد و دوشنبه سوم جمادى الاولى سال 1372 در سن 62 سالگى از دنیا رفت .
از عجائب اینكه ؛ وصى ایشان مرحوم آیت الله سید احمد زنجانى مى گفت : مرحوم آیت الله حجت قدس سره شریف یك سال قبل از فوتش در مورد محل دفنش با من مشورت نمود، و من مدرسه حجتیه را صلاح دانستم ولى آن مرحوم در حال تردید بود تا اینكه در روز سوم شعبان 1371 قمرى (روز ولادت امام حسین علیه السلام ) به بنده گفت : دیشب در خواب به من گفتند: قبر خود را پهلوى مسجد درست كن ، و تا آن وقت هنوز مسجدى در مدرسه درست نشده بود، از قضا صبح همان روز (روز سوم شعبان )شخصى به نام حاج آقا حسین اتفاق آمد و صحبت بناى مسجد را در كنار مدرسه حجتیه به میان كشید، و این مرحمتى حضرت سید الشهداء علیه السلام است كه در شب ولادتش این خواب را دیدم ، و صبح ولادتش ‍ بانى مسجد پیدا شد.
قضیه از این قرار بود كه ؛برادر حاج حسین اتفاق ، با اهل و عیال خود به كربلا براى زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفته بودند، هنگام بازگشت بر اثر سانحه هواپیما، كشته شدند، آقاى حاج حسین اتفاق ، مسجد مزبور را به نیت مرحوم برادرش ساخت ، در نتیجه بانى مسجد، زائر امام حسین علیه السلام بود كه كشته شد، و تصمیم بناى مسجد نیز در روز ولادت امام حسین علیه السلام گرفته شد، و مرحوم آیت الله حجت نیز خواب مزبور را در همان شب ولادت امام حسین علیه السلام دید.
سرانجام مسجد ساخته شد، و جنازه مرحوم آیت الله حجت در حجره اى كنار آن مسجد به خاك سپرده شد كه اكنون مزار بزرگان و زائران است .
و نیز از عجائب در مورد این مرجع بزرگ آنكه ؛در روز فوتش (دوشنبه سوم جمادى الاولى سال 1372 هجرى قمرى ) مكرر مى پرسید: آیا ظهر شده است ؟.
دو ساعت قبل از فوتش كه جمعى از علماء از جمله آیت الله سید احمد زنجانى حاضر بودند، فرمودند: مهر مخصوصى مرا بشكنید (كه بعدا كسى از آن سوء استفاده نكند) و ماندن این مهر دیگر لزومى ندارد.
بعضى از خاندان از روى مقدس معابى یا جهات دیگر، در مورد شكستن مهر ایشان تردید داشتند و به آیت الله حجت گفتند: استخاره كن اگر خوب بود مهر را مى شكنیم .
قرآن را به دست آیت الله حجت دادند، ایشان استخاره كرد، همین كه قرآن را باز نمودند، فرمود: انا لله و اناالیه الراجعون حاضران تعجب كردند كه مگر چه آیه اى آمده است ؟
آقا قرآن را به آیت الله زنجانى داد، او و حاضران دیدند در اول سطر صفحه راست قرآن این آیه آمده است :
له دعوه الحق : دعوت حق از آن خداست (رعد - 14)
آن مرحوم از فراست و كیاستى كه داشت از این آیه دریافت كه مرگش ‍ حتمى و نزدیك است (بنابراین مهر را شكستند) آن بزرگوار در این لحظه فرمود: اندكى تربت پاك حسینى بیاورید، تربت آوردند و آن را روى زبان گذاشت و فرمود: آخر زادى من الدنیا تربه الحسین : آخرین توشه : از دنیا تربت حسین علیه السلام است ، و سپس چشم از این جهان فرو بست و به لقاء خدا پیوست .(58)

45- امام خمینى قدس سره شریف و صرف سهم امام در مسجد
حضرت امام صرف سهم مبارك امام علیه السلام را براى ساختن مسجد اجازه نمى دادند، مگر به دو شرط: یكى مورد نیاز بودن مسجد و دیگران كه بودجه آن را از طریق دیگرى مانند وجوه بریه و تبرعات تاءمین نشود.
لذا اگر سؤ ال كننده توجه به دو شرط مذكور داشت و در متن سؤ ال آنها را قید كرده بود، مى فرمودند : و در فرض مذكور مجازند پرداخت كنند.و اگر توجه نداشت یا قید نكرده بود، پاسخ مى دادند:
چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگرى تاءمین نشود، مجازند پرداخت كنند.
آنچه ذكر شد، مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود.اما در مورد تزیینات و تهیه لوازم غیر ضرورى و درجه دوم از قبیل : سنگ ، كاشى ، فرش ،....معمولا به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعى را نمى دادند.
نمونه هاى بسیارى داشت از جمله این كه یك نفر استخاره كرده بود كه مبلغ سى هزار تومان بابت سهم امام علیه السلام براى فرش مسجدى در خیابان اباذر تهران پرداخت كند.فرمودند: (59)

46- امام خمینى و مسجد سلماسى
در آن زمان یكى از نشانه هاى شخصیت یك مجتهد یا یك مرجع در این بود كه مسجدى بزرگ و معروف یا نزدیك به حرم نماز جماعتش برگزار شود
كه در مسجدى بزرگ و معروف یا نزدیك به حرم نماز جماعتش برگزار شود و ماءمومین بیشترى داشته باشد.
اما حضرت امام در حالى كه مجلس درسشان در مسجد سلماسى واقع در نزدیكى یخچال قاضى ، آكنده از درسخوان ترین طلاب و فضلا بود، براى امامت جماعت هرگز درپى محراب و مسجد نبودند و فقط تعدادى انگشت شمار كه به هنگام مغرب خود را به خانه محقرشان مى رساندند، توفیق مى یافتند كه با امام ، نماز بخوانند، كه حقیر كوچكترین آنها بودم . (60)

47- دنیا مسجدى را از نماز دور كرد
فقر و ناراحتى سعد كه یكى از صحابه پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله است وى را وادار كرده بود كه همیشه در ردیف دوم با حضرت نماز مى خواند و مرتب عرض ارادت مى كرد و به دنبال آن نیازمندیهاى خود را به عرض مى رساند.
پیغمبر صلى الله علیه وآله به او وعده مى داد كه امیدوارم روزى بشود به لطف خداوند تو بى نیاز شوى .
روزى جبرئیل نازل شد و دور هم به حضرت داده ، عرض كرد یا رسول الله این مبلغ را به سعد داده و او را امر بفرمائید، به تجارت بدون سرمایه ممكن نیست .دو درهم را به او لطف كردند او شروع كرد به تجارت كردن و كم كم سرمایه او زیادتر شد.
هر چه مى خرید دو برابر مى فروخت ؛كارش به جائى رسیده بود كه یك دكان درب مسجد گرفته بود، اموالى فراوان جمع نمود و مشغول معاملات كلى گردید.
گاهى كه بلال اذان مى گفت و مردم را براى اداء فریضه الهى دعوت مى كرد و رسول خدا صلى الله علیه وآله به مسجد مى آمدند، نماز خوانده بر مى گشتند؛او را مى دیدند كه مشغول كار است و به نماز حاضر نشده است .مى فرمودند: اى سعد دنیا تو را زیاد مشغول كرده است .
عرض كرد یا رسول الله ، چه كنم كه نه شریك دارم و نه شاگرد.متاعى مى فروختم به نسیه ، كه باید پولش را بستاند.به این ترتیب اگر به نماز مسجد حاضر شوم ، تاءثیر فراوانى در كارم پیدا شده و ضرر كلى متوجه من خواهد شد. پیامبر صلى الله علیه وآله از این حالت سعد بسیار متاءثر شدند ساعتى گذشت جبرئیل نازل شد و عرض كرد یا رسول الله ، خداى تعالى به غم دل شما مطلع شده و به جهت غفلت سعد از عبادت ؛شما كدام حال وى را دوست دارید؟حالت سابق وى یا حالت امروز او را فرمود: حال گذشته او كه به نماز حاضر شده و به یاد خدا بود و از نظر من با ارزش ترین اوقات او بود.
عرض كرد: پس آن مبلغى كه به او دادید پس بگیرید.وقت ظهر شد پیغمبر صلى الله علیه وآله براى نماز به مسجد آمدند، در دكان سعد كه مشغول كار بود و دقیقه اى از معاملات غفلت نمى كرد، ایستاده و فرمودند: امكان دارد دو درهم تقدیم كنم . فرمود: همان دو درهم ما را بس است .
دو درهم را به حضور پیغمبر خدا تقدیم نمود. حضرت از مقابل دكان او گذشتند و رفتند. روزگار وضع زندگى او را چنان عوض كرد كه هر چه به هزار درهم مى خرید، مى فروخت به پانصد درهم ، به طورى كه باگذشت زمان ؛به مدت كوتاهى دچار پریشانى و بدبختى شد.باز گشت پشت سر پیغمبر شكل و قیافه سعد دیده مى شد و هر سه وقت نمازش را در اجتماع مسلمین اداء مى كرد.(61)

48- عاقبت ریاكارى و شركت در مسجد
اصمعى گوید: مردى به نام بلال بن ابى برده از كوفه وارد بر عمر بن عبدالعزیز شد، آن وقت كه در شهر سكونت داشت ، ابن ابى برده به محض ‍ ورود پس از مراسم پذیرائى ملازم مسجد گردید، و در كنار یكى از ستونهاى مسجد به خواندن نماز اشتغال ورزیدند، و مدتى با خضوع و خشوع تمام نماز خواند.
عمر بن عبدالعزیز را با این عبادت به خود متوجه كرد، به طورى كه یك روز، عمر بن عبد العزیز علاء بن مغیره ، كه از خواص او بود، گفت : اگر باطن این مرد مانند ظاهرش با صفا و نورانى باشد، مردى قابل اعتماد و شایسته حكومت عراق است .
علاء بن مغیره گفت : من او را آزمایش مى كنم و از باطن او براى شما خبر مى آوردم .
علاء هنگام نماز مغرب پیش او رفت ، دید مشغول نماز است ، گفت : مرا مى شناسى كه به عمر بن عبدالعزیز چقدر نزدیكم و خلیفه چه اندازه مرا مورد لطف قرار مى دهد و اگر اشاره كنم كه ترا نامزد حكومت عراق نماید، به من چه خواهى داد؟
ابن ابى برده گفت : حقوق و مزایا یك ساله خود با به تو مى دهم (حقوق و مزایاى یك ساله والى عراق ، معادل صد و بیست هزار درهم بود) علاء گفت : براى تثبیت این معنى ، نوشته اى بده كه اگر به مقام ولایت رسیدى ، انكار ننمائى .ابن ابى برده فورا نوشته اى داد، و در آن نوشته حقوق یك ساله حكومت آتیه خود را به واگذار نمود.
علاء نامه را پیش عمر بن عبدالعزیز آورد. همین كه عمر بن عبدالعزیز از جریان اطلاع پیدا كرد، نامه اى به والى خود در كوفه نوشت به این مضمون :
اما بعد فان بلالا غرنا بالله فكدنا نعتربه ثم سبلناه فوجدناه خبا مكة یعنى اى عبدالرحمان ! ابن ابى برده خواست از راه عبادت و پرستش خدا، ما را بفریبد، و نزدیك بود فریفته او شویم ولى چون او را آزمایش كردیم ، آشكار شد كه آنچه مى كند، فقط محض تزویر و نیرنگ است و باطنى آلوده دارد.(62)




[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

18- پیامبر از شنیدن صداى گریه كودك در مسجد ناراحت شد 
عصر پیامبر صلى الله علیه وآله بود، ظهر فرا رسید، مؤ ذن در مسجدالنبى مدینه اذان ظهر دعوت نمود، پیامبر صلى الله علیه وآله به مسجد آمد و مسلمین ازدحام كردند و صفوف نماز تشكیل شد، و نماز جماعت شروع گردید، در وسطهاى نماز ناگاه رسول خدا صلى الله علیه وآله مى خواهد با شتاب و عجله نماز را تمام كند.
(خدایا چه مى شد؟مگر بیمارى شدیدى بر پیامبر صلى الله علیه وآله عارض گردیده است ؟او كه همواره به وقار و آرامش در نماز سفارش ‍ مى كرد، اكنون چرا مستحبات نماز را رعایت نمى كند، آن همه عجله براى چه ؟چرا؟یعنى چه ؟)
چند لحظه نگذشت كه نماز تمام شد، مردم آن حضرت جهیدند، احوال پرسیدند، مى گفتند: اى رسول خدا! آیا پیش آمدى شده ! حادثه بدى رخ داده ؟چرا نماز را این گونه یا عجله و سرعت به پایان رساندى ؟
پاسخ همه این چراها، فقط این جمله بود كه پیامبر صلى الله علیه وآله به آنها فرمود: اما سمعتم صراخ الصبى
آیا شما صداى گریه و جیغ كودك شیرخوار را نشنیدید؟ (31)
معلوم شد، كودك ، شیر خوارى در نزدیكى آنجا گریه مى كند و كسى نیست كه او را آرام نماید، پیامبر صلى الله علیه وآله نماز را با شتاب تمام كرد، تا كودك را آرامش و نوازش دهد.
 

19- محبت پیامبر به كودكان در مسیر مسجد 
روزى پیامبر صلى الله علیه وآله براى نماز، به مسجد مى رفت ، در راه ، گروهى از كودكان انصارى ، بازى مى كردند ، تا آن اینكه آن حضرت ، همواره حسن و حسین را دیدند، دور آن حضرت آمدند، و لباس او خود را آویخته ، و به گمان اینكه آن حضرت از یك سو نمى خواست ، آنها را نیز به دوش ‍ بگیرد، هر یك مى گفت : كن جملى : شتر من باش .
آن حضرت از یك سو نمى خواست خود را به مسجد برساند.
بلال حبشى از مسجد بیرون آمد و به جستجوى پیامبر صلى الله علیه وآله پرداخت ، آن حضرت را در كنار جمعى از كودكان یافت ، جریان را فهمید، بلال قصد كرد كه كودكان را گوشمالى دهد، تا آن حضرت را آزاد كنند.
آن حضرت ، بلال را از اجراى تصمیم خود، نهى كرد و فرمود: تنگ شدن وقت نماز براى من محبوبتر از رنجاندن این كودكان است ، سپس به بلال فرمود: برو حجره اى خانه را گردش كن كه آنچه (از گرو و یا خرما و...) یافتى بیاور، تا خود را از این كودكان باز خرید كنم .
بلال رفت و پس از جستجو، هشت دانه گردو یافت به حضور پیامبر (ص ) آورد، پیامبر به كودكان فرمود:
اتبعون جملكم بهذه الجویزات
آیا شما شتر خود را به این گردوها مى فروشید؟.
كودكان به این داد و ستد راضى شدند، و گردوها را گرفتند و آن حضرت را آزاد نمودند، پیامبر صلى الله علیه وآله به راه خود به طرف مسجد ادامه داد، در حالى كه مى فرمود:
رحم الله اخى یوسف باعوده بثمن بخس دراهم معدوده ...
خداوند برادرم ،یوسف را رحمت كند، كه او را (برادرانش ) به چند درهم اندك فروختند (چنانكه این مطلب در آیه 20 سوره یوسف آمده است )
اما این كودكان ، مرا به هشت دانه گردو فروختند، با این فرق كه برادرانى یوسف ، وى را از روى دشمنى فروختند، ولى این كودكان از روى نادانى فروختند .
وقتى بلال این همه محبت را دید، تحت تاءثیر قرار گرفت ، و به پاى مبارك آن حضرت افتاد، و به اظهار تواضع كرد و گفت :
الله اعلم حیث یجعل رسالته .
خداوند مى داند كه مقام رسالت را در وجود چه كسى قرار دهد؟ (32)
 

20- ریاكارى هارون و بناى مسجد 
هارون الرشید در بغداد مسجدى احداث كرد و بر سر در آن خود نام را نوشت ، روزى كه براى بررسى به آن مسجد آمده بود بهلول رسید و گفت چه ساخته اى ؟
- خانه خدا را بنا كرده ام .
-دستور بده تا اسم مرا بجاى اسم تو بر دیوار نقش كنند. شاه غضبناك شد و گفت من مسجد ساخته ام و، بر آن تو را بنویسم ؟
بهلول گفت : پس چرا مى گوئى خانه خدا؟
- پس چه بگویم ؟
- بگو خانه خودم .
یعنى بنایى كه براى شهرت شخصى است نام آن را خانه خدا گذاشتن نادرست است زیرا براى خدا نیست .(33)
 

21- ناصرالدین شاه ، از خراب كردن مسجد منصرف شد 
ناصرالدین شاه تصمیم گرفت بود، خیابان ناصرخسرو را بكشد. مسجد كوچكى كه در مسیر بود مى خواست خراب كند و جاى دیگر مسجد بزرگتر بسازد كه به خیال خود تبدیل به احسن نموده باشد. چون خبر به حاجى ملا على كنى رسید این سوره را برایش نوشت :
بسم الله الرحمن الرحیم
الم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل .الم یجعل كیدهم فى تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل .ترمیهم بحجاره من سجیل . فجعلهم كعصف ماءكول .
حاج ملاعلى كنى با نقل این سوره به شاه فهماند كه مسجد خانه خدا است ، كسانى كه بخواهند خانه خدا را خراب كنند، تباه مى شوند. شاه از خراب كردن مسجد صرف نظر نمود و دستور داد از محل بزرگوار ناصرالدین شاه را از ماهیت شوم فراموشخانه فراماسونرى میرزا ملكم خان مطلع ساخت و به مسدود ساختن و پراكنده ساختن عناصر جاسوس آن وادار ساخت .
 

22- امام خمینى : در این مسجد از من نامى برده نشود 
آقاى شیخ حسن صانعى نقل كردند كه قبل از آنكه امام تبعید بشود، صاحب یكى از كارخانجات بزرگ در تهران كه مسجدى مى ساخت ، براى تبلیغ و امامت در این مسجد از امام تقاضا مى كند كه ایشان یك مبلغ اعزام كنند كه مردم را ارشاد نمایند.
امام ابتداء با اكراه این موضوع را مى پذیرند ولى پس از تعیین یك روحانى در هنگام اعزام به او مى فرمایند:
وظیفه شما علاوه بر تبلیغ و ارشاد این است كه دو موضوع را از یاد نبرد:
1- در این مسجد از من نامى برده نمى شود . .
2- برخورد شما با بانى مسجد به گونه اى باشد كه خیالى نكند كه به ثروت و مال او چشم طمع دوخته ایم . (34)
 

23- فاطمه علیه السلام حامى پدر در مسجد 
یكى از روزها قبل از هجرت پیامبر صلى الله علیه وآله ، ابوجهل عده اى از افراد پست را جمع كرده بود كه وقتى پیامبر صلى الله علیه وآله در مسجدالحرام در نماز به سجده رفت ، شكمبه گوسفندى را بر سر آن حضرت بیفكند.
این عمل ناجوانمردانه انجام شد و ابوجهل و مزدورانش با صداى بلند خندیدند بعضى از یاران پیامبر این صحنه را دیدند، اما جراءت نكردند پیش ‍ رفته و آن شكمبه را بردارند.
این خبر به گوش فاطمه خردسال رسید، با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن را برداشت و با سركوب كرد و بر آنها نفرین نمود.(35)
به این ترتیب دختر بزرگوار پیامبر صلى الله علیه وآله در آن سن و سال كمتر از ده سال ، درس فداكارى و ایثار و شجاعت را به همه ویژه به دختران و زنان آموخت ، كه آنها نیز باید دوش به دوش مردان از حق برخیزند.
 

24- مساجد و امدادگرى به فقراء
روزى رسول خدا صلى الله علیه وآله در مسجد مدینه ، نماز ظهر مى خواندند، على علیه السلام نیز حاضر بود، فقیرى وارد مسجد شد، و از مردم خواست كه به او كمك كنند، هیچ كس به او چیزى نداد.
دل فقیر شكست و عرض كرد: خدایا گواه باش كه من در مسجد رسول خدا صلى الله علیه وآله درخواست كمك كردم ولى هیچ كس به من كمك نكرد.
در این هنگام على علیه السلام كه در ركوع نماز بود، با انگشت كوچكش ‍ اشاره كرد، فقیر به جلو آمد و با اشاره على علیه السلام ، انگشتر را از انگشت على علیه السلام بیرون آورد و رفت .
رسول خدا پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض كرد:
پرودگار را برادرم موسى از تو تقاضا كرد:
رب اشرح لى صدرى * و یسترلى امرى * واحلل عقده من لسانى یفقهو اقولى و اجعل لى وزیرا من اهلى * هارون اخى * اشدد به ارزى * و اشركه فى امرى .(36)
سینه مرا گشاده دار، كار مرا آسان كن ، و گره از زبانم بگشا، تا سخنان مرا بفهمند، و وزیرى از خاندانم براى من قرار بده ، برادرم هارون را، به وسیله او پس از این پیامبر صلى الله علیه وآله عرض كرد:
الهم اشرح لى صدرى * و یسترلى امرى * و اجعل لى وزیرامن اهلى ، علیا، اشدد به ازرى * و اشركه به ظهرى .
پرودگارا سینه مرا گشاده دار -كار مرا آسان گردان ، و وزیرى از خاندان من برایم قرار بده كه على ) باشد، بوسیله او پشتم را محكم كن .
هنوز سخن پیامبر صلى الله علیه وآله به پایان نرسیده بود كه جبرئیل نازل شد و این آیه (سوره مائده آیه 55) را نازل كرد:
انما ولیكم الله و رسوله و الذین امنو الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزكاه و هم راكعون .
(سرپرست و رهبر شما، تنها خدا است و پیامبر صلى الله علیه وآله او، و آنها كه ایمان آورده اند و نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى پردازند.
به این ترتیب ، ولایت و رهبرى على علیه السلام پس پس از پیامبر صلى الله علیه وآله از سوى خدا اعلام گردید. (37)
 

25- مسجدسازى سلمان در زادگاه خود 
پس از آنكه در سال 16 هجرى ، كشور ایران ، تحت پرچم اسلام قرار گرفت و به دست مسلمانان ، از زیر یوغ شاهان ستمگر ساسانى آزاد شد، سلمان فارسى ، پس از حدود 16 سال هجرت انقلابى ، به وطن بازگشت ، و به عنوان استاندار مدائن (پایتخت سابق شاهان ساسانى ) به اداره امور پرداخت .
و پس از فتح اصفهان ، سلمان به زادگاهش ، روستاى جى - یا - جیان رفت ، به آنجا آمد و مدتى در آنجا ماند و امور مذهبى و اجتماعى همشهریان خود را از نزدیك بررسى كرد، و با همت والاى خود، براى رفع مشكلات ، و سامان یافتن امور آنجا ماند و امور آنجا، تلاش كرد، او دریافت كه روستاى جى نیاز به مسجد دارد، با كمك همشهریان خود، مسجدى را تاسیس نمود، و مردم را به نماز جماعت و اجتماع در مسجد فراخواند، و پس از سرو سامان دادن اوضاع روستاى خود، به مدائن بازگشت .(38)
 

26- دانشمند اروپایى از مساوات در مسجد چه مى گوید 
هراس لیف دانشمند اروپایى درباره نماز مى گویند:
من بسیارى از كلیساها و معابد را دیده ام كه در آن جاها مساوات برقرار نیست و طبیعتا معتقدم بودم كه باید همین تبعیض در داخل معابد اسلامى عم حكم فرما باشد
ولى هنگامیكه در روز عید فطر در مسجدى در لندن ، ملاحظه كردم كه عالى ترین نوع مساوات در میان مسلمانان وجود دارد، سخت دستخوش ‍ حیرت گردیدم ، من دیدم كه نژادها مختلف و شخصیتهاى عالى و دانى ، در كنار یكدیگر قرار گرفته اند و برادرانه مشغول عبادت هستند.
مانند آن در مسجد نوبنیاد از بلاد ممباساه نیز دیدم كه كارگران با سیاستمداران دست مى دهند و تكلفات و تشریفات از میان آنها برداشته شده است .
هیچ كس در هیچ مقامى ، از ایستادن در كنار دیگران براى نماز ناراحت نیست صف ها كاملا منظم و همه در یك ردیف ایستاده اند، زیرا آنجا امتیازى نیست و همه در پیشگاه خداوند برابرند.
هیچ كس را بر دیگرى رجحان نیست .هنگامى كه پیشوا و امام مسجد مسلمانان ، به من گفت كه به عقیده مسلمانان همه انبیاء بر حق بردند و كتاب هاى آنها از جانب خداوند است ، گمان كردم گوشه بد شنیده است .
زیرا این نخستین بارى بود كه از یك رهبر دینى چنین سخنى را مى شنیدم . از این رو دیگر براى من شكى باقى نماند كه اسلام صلاحیت دارد كه دین جهانى گردد. (39)
 

27- نماز در مسجد اهل تسنن 
ابن ابى عمیر مى گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم : براى من ناخوشایند است كه در مساجد آنها (منظور مساجد عامه و اهل تسنن است ) نماز بخوانیم حضرت فرمودند: ناخوشایند نباشد!چون هیچ مسجدى از مساجد بنا نمى شود مگر بر قبر پیامبرى و یا وصى كه كشته شده باشد؛ خداوند تعالى دوست دارد كه به بركت آن ریشه از خون آن پیامبر صلى الله علیه وآله و وصى پیامبر مقتول در آن بقعه نام او برده شود.نمازهاى واجب خود را در این مسجدها بخوان و نوافل خود را بخوان و آنچه از تو فوت شده است قضا كن .(40)
 

28- توجیه بنیانگذاران مسجد ضرار 
از حوادث معروف زمان پیامبر صلى الله علیه وآله ماجراى مسجد ضرار است ، كه جمعى از منافقین مدینه ، در نزدیكى مسجد قبا، مسجدى ساختند و وانمود كردند كه طرفدار اسلام هستند و حتى براى گسترش ‍ اسلام ، مسجد مى سازند، ولى هدفشان این بود تا زیر ماسك مسجد بود، تفرقه افكنى كنند و با حكومت اسلامى مخالفت نمایند.آنها به حضور پیامبر صلى الله علیه وآله آمده و توطئه خود را چنین توجیه كردند:
محل سكونت قبیله بنى سالم تا مسجدالنبى صلى الله علیه وآله دور است ، ما قصد داریم براى پیرمردان از كار افتاده و ناتوانان بیمار، مسجدى بسازیم ، كه در آن نماز بگذارند و سایر مردم در شبهاى بارانى كه قدرت آمدن به مسجد شما ندادند، در این مسجد جمع شوند و نماز بخوانند و مراسم مذهبى خود را انجام دهند.
آنها حتى سوگند یاد كردند، كه نظرى جز نیكى و خدمت نداریم .
پیامبر صلى الله علیه وآله به آنها اجازه داد و جریان جنگ تبوك (در سال نهم هجرت ) پیش آمده و رسول خدا صلى الله علیه وآله عازم تبوك شد.
هنگام بازگشت ، هنوز پیامبر صلى الله علیه وآله به دروازه مدینه نرسیده بود، منافقین توطئه گر، خود را به رسول خدا صلى الله علیه وآله رسانده و از آن حضرت خواستند كه به آن مسجد بیاید و آن را افتتاح كند، و در آن نماز بگزارد، تا مسجد بودن آن مركز، رسمیت یابد.
در این هنگام جبرئیل بر پیامبر صلى الله علیه وآله نازل شد و آیات 107 تا 110 سوره توبه را نازل كرد.
در آیه 107 سوره توبه چنین مى خوانیم :
والدین اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفریقا بین المومنین و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و لیخلفن ان اردنا الا الحسنى و الله یشهد انهم لكاذبون
(گروهى دیگر از آنها) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زیان (به مسلمین ) و (تقویت ) كفر و تفرقه میان مؤ منان و كمینگاه براى كسى كه با خدا و پیامبرش از قبل مبارزه كرده بود، آنها سوگند یاد مى كنند كه نظرى جز نیكى (و خدمت ) نداشته ایم ، اما خداوند گواهى مى دهد كه آنها دروغگو هستند
به این ترتیب آن مسجد به عنوان مسجد ضرار و مسجد كفر و مسجد تفرقه اند و كمینگاه بر ضد مؤ منین مجاهد معرفى گردید.
پیامبر صلى الله علیه وآله دستور داد، آن مركز به ظاهر مسجد را سوزاندند و ویران كردند، و محل آن را مركز ریختن زباله هاى مدینه قرار دادند، و غائله توطئه منافقان توجیه گر و دروغساز، پایان یافت .
آرى آنها با توجیه ساختن مسجد براى بیماران ، ناتوان ، همسایگان مسجد در شبهاى بارانى و.... و تحت استتار این گفتار زیبانما، مى خواستند به بزرگترین جنایت یعنى تفرقه بین مسلمین دست بزنند، و اساس حكومت اسلامى را مورد هجوم قرار دهند، كه دستور پیامبر صلى الله علیه وآله و هوشیارى مسلمین ، به زودى آنها را دروغگو و توجیه گر.(41)
 

29- بردن فرش مسجد به حسینیه جایز نیست 
مى دانیم كه هر چیزى كه وقف جاى مخصوصى شده ، جایز نیست در جاى دیگر به مصرف برسد، در یكى از شهرها یكى از هیئتها به نام حضرت عباس ، زیلوهاى مسجد را به حسینیه بردند، آخوند آنجا را به اینجا آورده اید.
رئیس گفت : آشیخ !حضرت عباس علیه السلام در كربلا دو دستش را داد، حالا خدا راضى نیست كه دوستان عباس علیه السلام روى زیلوهاى خانه اش ، براى آن حضرت سینه بزنند!!
آخوند در پاسخ گفت : حضرت عباس علیه السلام دو دستش را نداد كه هرج و مرج باشند، بلكه داد تا به قانون اسلام عمل شود و هر چیزى از روى حساب باشد مثل بیت المال مثلا اداره برق یا اداره كشاورزى ، جایز نیست به اسم اینكه همه از بیت المال است .وسائل آن اداره را در این اداره و به عكس ، مصرف كرد.
 

30- شعار شهید فَخ از مناره مسجد 
عصر خلافت منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى ) بود، حسین بن على بن حسن مثلث در روز هشتم ذیحجه سال 169 هجرى قمرى ، با جمعى از یاران و بستگان بر ضد طاغوتیان بنى عباس قیام كرد، و در سرزمین فخ در حدود یك فرسخى مكه ) به شهادت رسیدند، از این رو، حسین بن على بن حسن مثلث به شهید فخ معروف گردید.
امام جواد علیه السلام فرمود: براى ما اهل بیت بعد از كربلا، قتلگاهى بزرگتر از فخ دیده نشده است (42)
جالب اینكه : چون جمله حى على خیر العمل در اذان ، شعار شیعیان بود، حسین بن على ، شهید فخ قیام خود را با این شعار، شروع كرد.
فرماندار مدینه كه از طرف منصور دوانیقى منصوب شده بود، در مسجدالنبى نشسته بود، و مؤ ذن بر فراز مناره مسجد اذان مى گفت ، حسین بن على شمشیر به دست از مناره مسجد بالا رفت و به مؤ ذن گفت :بگو: حى على خیر العمل ) ، مؤ ذن وقتى شمشیر او را دید فریاد زد: حى على خیر العمل .
فرماندار وقتى كه این جمله را شنید، خیال كرد یكى از علوى ها قیام كرده است ، وحشت زده شد، خواست بگوید: درهاى مسجد را ببندید. گفت :
استرها را ببندید (43)
 

31- نیات عمار یاسر در ساختن مسجد 
هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه وآله از مكه به مدینه ، هجرت نمود، دستور داد، مسجدى بسازد، و فرمود:
هر كس یك خشت بیاورد، فلان و فلان مقدارت پاداش دارد، مسلمانان با عشق و اشتیاق ، خشت مى ساختند و مى آوردند و دیوار مسجد را مى ساختند.
در این میان ، رسول خدا صلى الله علیه وآله دید عمار یاسر دو خشت ، به دست گرفته مى آورد، به او فرمودند: چرا دو خشت در دست گرفته اى گرفته اى ، سنگین است و رنجور خواهى شد؟ (با توجه به اینكه خشتها بزرگ و سنگین بودند).
عمار عرض كرد: یا رسول الله ؛واحده منك ، واحده منى .: اى رسول خدا صلى الله علیه وآله یكى را براى خودم ، و یكى را به نیابت از شما مى آورم مقام شما، ارجمندتر از آن است كه ما بگذاریم ، شما خشت بردارید، از طرفى ، نمى خواهم كه آن پاداش را تنها ما ببریم ، و تو نبرى ، این است كه به نیابت از شما، خشت مى آورم .
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: جزاك الله خیرا: خداوند پاداش نیك به تو عنایت فرماید.(44)
 

32- دعاى پیامبر براى خانمى كه مسجد را جاروب مى كرد 
مسجد النبى صلى الله علیه وآله در مدینه ، مقر حكومت و رهبرى دینى و سیاسى فخر عالم امكان حضرت رسول اكرم صلى الله علیه وآله گرچه نسبتا كوچك و بسیار ساده بود اما نقش عظیم آن در تحولات فكرى بشرى و تكامل معنوى انسان و پاسدارى از حریم حق و عدالت و مبارزه با گمراهى و ستمكارى بى نظیرى است و در همانجا است كه هم طهارت معنوى و هم طهارت مادى به اهل ایمان آموخته مى شد و بدون شك به پاكیزگى آن اهتمام مى گردید
گفته اند كه در آن عصر بانوئى حبشى و سیاه پوست ، به نام محجبه یا ام محجن همواره غبار و خاشاك و مانند آنها را از مسجد جمع مى كرد و خارج مى ساخت .(45)
شبى او از دنیا رفت و روز بعد كه حضرت رسول خدا صلى الله علیه وآله از مرگ او آگاه شد، فرمود آیا به من اطلاع نمى دهید؟
سپس آن حضرت قرار گرفتند و آن خضرت براى او نماز خواند و دعا كرد.همچنین نقل شده كه آن خضرت فرمودند، او را مى بینم در بهشت كه همچنان به جمع آورى خاشاك از مسجد مشغول است و نیز گفته اند كه هنگامى كه آن حضرت بر قبر او گذشت فرمود این قبر كیست ؟
گفتند قبر ام محجن فرمود آیا همان خانمى كه مسجد را جاروب مى كرد؟
عرض كردند بله سپس آن حضرت براى او نماز خواند در حالى كه مردم پشت آن صف بسته بودند، در جاى دیگر ذكر شده است كه آن حضرت فرمود براى آن بانو نزد خدا دو چندان پاداش است .(46)
 

33- سفارش آیت الله بروجردى به آسان گیرى در شرائط مسجد آلمان 
یكى از علماى برجسته و مبلغین ورزیده كه حضرت آیت الله العظمى بروجردى قدس سره شریف ایشان را براى تبلیغ اسلام به اروپا فرستاد، مرحوم دانشمند معظم حجه الاسلام آقاى شیخ محمد محققى قدس سره شریف بود، ایشان كه به دو زبان انگلیسى و آلمانى تسلط داشت از طرف آقاى بروجردى قدس سره شریف در ماه ربیع الاول سال 1357 قمرى به هامبورك آلمان رفتند و در آنجا بهترین نقطه شهر، در كنار دریاچه آلستر مسجد بسیار آبرومندى در زمینى كه مساحت آن چهار هزار متر مربع بود، ساخته و تكمیل نمودند، (47)و هم اكنون مركز علمى و مذهبى اسلامى در آن دیار مى باشد.
مرحوم آقاى محققى نقل مى كرد: در یكى از سفرها به ایران آمدم و به محضر حضرت آیت الله العظمى بروجردى قدس سره شریف رفتم و با اظهار نگرانى عرض كردم :
ما در اروپا مشكلى داریم ، و آن اینكه آقایان نوعا با خانمهایشان به مسجد مى آیند، و متاءسفانه این دستور، روشن است ، زیرا سختگیرى موجب گریز و فرار تازه مسلمانان و یا آنان كه اسلام سطحى دارند خواهند شد، باید كم كم آنها را جذب كرد، و مرحله به مرحله آنها را با اشتیاق و رغبت - نه تحمیل - به مراحل عالى اسلام كشانید.
 


 




[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

- پیامبر صلى الله علیه وآله دستور داد مسجد منافقان را خراب كنند 

در ماجراى جنگ تبوك (در سال نهم هجرت واقع شد 24 نفر از منافقان در جلسه سرى خود، نقشه قتل پیامبر صلى الله علیه وآله و على علیه السلام را طرح كردند كه به اجرا بگذارند، به این ترتیب كه : چهارده نفر آنها همراه سپاه تبوك بودند، هنگام مراجعت پیامبر صلى الله علیه وآله در گردنه كوهى در راه ، شتر پیامبر صلى الله علیه وآله را رم بدهند تا پیامبر از بالا به پایین بیفتد و قطعه قطعه شود، ولى هنگام ورود پیامبر صلى الله علیه وآله به آن از بالا به پایین بیفتد و قطعه قطعه شود، ولى هنگام سپاه تبوك بودند، هنگام ورود پیامبر به آن گردنه ، با چند سنگ پرانى ، موفق افكنى بود، خراب كردند و با شدت از كار آنها عبور مى كند، آن را زمین بى خطر بداند، و به گودال بیفتد و به قتل برسد.
ولى بى آنكه على علیه السلام گذرش به آنجا بیفتد محفوظ ماند و بعدا توطئه منافقان كشف گردید.(20)

8- مسجد پاریس در هجرت امام خمینى قدس سره 

امام وقتى وارد نوفل لوشاتو شدند، از اول سؤ ال كردند كه قبله كدام طرف است خوب آنهائى كه مسیحى بودند كه نمى دانستند، مسلمان ها هم كه آنجا ساكن نبودند تا بدانند و چون نمى شد نماز را به تاءخیر بیاندازند، جهت قبله را پیدا كردند و به جهت قبله نماز خواندند.
عصر بود كه امام مرا صدا زدند فرمودند كه این قبله نما را بگیرید ببرید در مسجد پاریس مشخص كنید كه كه این قبله نما قبله مسجد پاریس را چگونه نشان مى دهد همان جهت قبله را حفظ كنید بیایید در این جا قبله را در اینجا پیدا كنید.
ما قبله نما را گرفتیم و با یكى از برادران كه آن جا بود - آقاى دكتر مجابى - آمدیم مسجد جامع پاریس و جهت قبله را كه قبله نمازشان مى داد با قبله آنجا تطبیق داد و برگشتیم و قبله منزل امام را در نوفل شاتو را مشخص ‍ كردیم .(21)

9- مسجد هامبورك و بلندنظرى آیه الله بروجردى قدس سره شریف 

در عصر مرجعیت آیت الله العضمى بروجردى قدس سره شریف قرار شد تا رد شهر هامبورك آلمان ، مسجد و مركزى براى نشر تعالیم اسلام ساخته شود. آیت الله بروجردى ، شخصى را به هامبوك براى تهیه زمین براى چنان مركزى فرستاد.آن شخص رفت و زمینى تهیه و خریدارى كرد و به محضر آقاى بروجردى بازگشت ، بعضى به آقاى بروجردى خبر داده بودند كه زمین خریدارى شده در جاى مطلوب و مرغوب نیست آقاى بروجردى به آن شخص ماءمور خرید زمین ، فرمودند: شنیده ام ، زمین خریدارى شده در موقعیت مناسبى قرار ندارد، و این براى جامعه كه ارزش را در زیبائى ظاهرى مى بیند، صلاح نیست كه ما مذهبیشان از ساختمانهاى مجلل و زیبا برخوردار است ، از این رو براى ما صلاح نیست پایین تر از آنها جلوه كنیم .
آن شخص گفت : آقا!یعنى مى فرمایید در بالاى شهر هامبورك و در كنار دریا، زمین تهیه كنیم ؟ آن جا خیلى گران است .
ایشان فرمودند: بله در جاى مناسب تهیه كنید، من هزینه اش را تاءمین مى كنم ، شما تصور مى كنید براى من زمین مى خرید؟ خیر این مكان به نام امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )است ، باید در جاى آبرومندى باشد كه باعث تحقیر مسلمین نشود.(22)
سرانجام مسجد اعظم بندر هامبوك در زمین بسیار خوبى به مساحت تقریبا چهار هزار متر مربع در كنار دریاچه آلاستر ساخته شد.

10- او از مخالفین بود، به مسجد امام خمینى نمى آمد اما...

شیخى است پیرمرد، مازندرانى ، ایشان بى سبب به خوش بین نبود، چند سالى شاید خوش بین نبود، حتى به بعضى ها مى گفت به درس امام نروید.
طبق معمول كه امام ساعت ده و ربع مى رفت براى درس كه من تندى مى آمدم بیرون كه مبادا امام تنها به درس برود، چون بعضى از اوقات امام تنها مى رفت و من از عقب مى دویدم تا به امام برسم ، چون به ما خبر نمى كرد.
روزى من تند آمدم بیرون ، دیدم دم در بیرونى این پیره مرد شیخ درب را مى بوسد و بعد هم خم شد عتبه را بوسید، من از روى ناراحتى كه از ایشان داشتم گفتم : عجب ، برگشت و رو كرد به من و گفت (الحمدالله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله ) گفتم چه شده مگه ، گفت درس ‍ مى روید، آقا مسجد مى آید، گفتم بلى گفت من هم مى آیم مسجد.
ایشان مسجد نمى آمد، بچه اش را نمى گذاشت دست امام را ببوسد، همین را گفت ، در باز شد اتفاقا كتاب همراه نیاورده بودم كه مجبور شوم پاى منبر بروم ، همان دم در نشستم و این شانس او بود، آمد و كنار من نشست ، گفت تو كه مى دانى از همنشینى بد به ما اثر كرده بود، از بس زیاد از مغرضین شنیده بودیم كه آقا روزنامه خونه ، آقاى فلان این مجاهدت را كرد و جلو افتاد و چه شد.پیرمرد اضافه كرد یك شب من خواب دیدم در حرم حضرت امیر علیه السلام هستم ، دیدم عده اى صف كشیده اند و دور هم نشسته اند، یكى یكى حساب كردم دیدم هر كدام مطابق سنشان قیافه اش نور مى بارید، خیلى زیبا بود، همچنین ملكوتى بود، و در صف آخر نشسته بود، بعد علماى گذشته یكى یكى آمدند و همه از مقبره مقدس اردبیلى بیرون مى آمدند، نگاه كردم دیدم آیا كسى از ایشان رامى ناسم ، یك شخصى از آنها را گفتند شیخ شلال است ، یك شیخ عرب است خیلى خوشحال شدم ، خواستم حركت كنم ، ولى انگار من را به زمین بسته اند، نمى دانستم تكان بخورم ، وقتى علماء هر كدام مى آمدند، این دوازده نفر تعظیم مى كردند، بعضى وقتها حضرت امیر علیه السلام و یكى دو نفر از دو طرف و بقیه مشغول صحبت بودند.
بعضى وقتها هم هفت هشت نفرشان تعظیم مى كردند، یك وقت دیدم آقاى خمینى از گوشه ایوان وارد شد شما هم دنبالشان هستى و در كفشدارى كفشهایش را كند و شما كفشها را كنار گذاشتى و به سرعت به دنبال او رفتى ، بك وقت دیدم آن دوازدهمى تا چشمش افتاد بلند شدند، بعد همه نشستند، دوازدهمى تا چشمش به افتاد بلند شد، یازدهمى بلند شد، دهمى بلند شد، یك مرتبه دیدم همه بلند شدند، بعد همه نشستند؛یازدهمى نفرشان نشستند، دوازدهمى ایستاد گفت : روح الله خمینى عبایش را جمع كرد و گفت بله آقا گفت بیا جلو، و آقا تند تند جلو رفت ، وقتى خدمت امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )رسید، دیدم قدها مثل هم مساوى است جورى نبود كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى له الفرج )بلند یا آقاى خمینى كوتاهتر باشد، طورى ایستاد كه گوش آقاى خمینى دم دهان امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج )بود.
گفت ربع ساعت تندتند حضرت : چشم ، فلان چیز را انجام مى دهم انشاء الله درست ربع ساعت تندتند حضرت تو گوش روح الله مى گفت ، وقتى مطلب تمام شد، دو متر و یا یك مترى فاصله گرفت و حضرت رفت بنشیند، آقاى خمینى دستى تكان داد و آن یازده نفر تعظیمى كردند و آقاى خمینى برگشت عقب عقب ، نه اینكه پشتش را بكند و به حرم نرفت .
پیرمرد مى گوید: من گفتم چرا آقاى خمینى به حرم نرفت گفتند حضرت امیر علیه السلام اینجا نشسته ، كجا برود، سپس رفت دم كفشدارى ، شما كفشش را گذاشتى جلو حركت كرد تند و از درب صحن آمد بیرون ، بعد از آن من از خواب بیدار شدم شروع كردم به گریه كردن ، خانمم بیدار شد دید گریه مى كنم .
ساعت را نگاه كردیم دیدم یك ساعت به اذان است ، گفتم جفا كردم و خدایا از سر تقصیرم درگذرد، من از حالا به ایشان ایمان آورده ام .
ولى هنوز هم ناراحتم و اول كارى كه كردم همان بود كه دیدى ، در مقابل نظر هیچ كس نبود. فقط تو مى دانى و من ، من باید این عتبه را ببوسم ، نمى دانم تو از كجا پیدا شدى ، من گفتم باید، فضائل را منتشر كرد و باید انتشارش ‍ بدهم .خلاصه گفت : این قصه من بود. یك خواهش هم از تو دارم ، بینى و بین الله اگر مى توانى به امام بگوئى كه حاج آقا از من بگذرد، گفتم مى توانم ، همین الان انجام مى دهم . از مسجد كه آمدیم بیرون در راه به آقا گفتم قصه كذا و كذاست و ایشان از شما خواهش دارند كه از ایشان بگذرى .
آقا گفت من از ایشان گذشتم ، من بخشیدم ، هر چه بود بخشیدم ، بعد از اینكه امام رفت داخل ، دوان دوان آمد گریه مى كرد، گفت چى شد، گفتم آقا گفتند كه من هر چه بود بخشیدم ، افتاد به سجده ، دیگر شب و روز همیشه مى آمد آقاى خمینى قدس سره شریف هم یك نظر خاصى به ایشان پیدا كرد و دنیا و آخرتش خوب شد (23)

11- از مسجد تا منزل را طناب بست .

پیامبر صلى الله علیه وآله تصمیم گرفت كسانى كه (بدون عذر شرعى ) در منزل هاى خود نماز مى خواندند و در جماعت مسلمانان شركت نمى كنند، خانه هایشان را آتش بزند.
یك نفر نابینا به حضور پیامبر صلى الله علیه وآله رسید و عرض كرد من نابینا (یا شب كور) هستم ، صداى اذان جماعت رامى شنوم ، ولى كسى نیست كه دستم را بگیرد و مرا به جماعت برساند، پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: از منزل خود تا مسجد، طنابى ببند، هنگام نماز جماعت ، آن طناب را بگیر و با راهنمائى آن خود را به مسجد برسان و در نماز جماعت شركت كن .(24)




برچسب ها: داستانهای مسجد،
[ سه شنبه 9 آبان 1391 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

- شیخ انصارى و خرید خانه پایدار یا مسجد!  

یكى از مراجع بزرگ تقلید، استاد اعظم ، شیخ مرتضى انصارى قدس سره شریف بود كه به سال 1281 هجرى قمرى در نجف اشرف از دنیا رفت و مرقد شریفش در همان جاست ، و دو كتاب معروف درسى حوزه هاى علمیه به نام مكاسب و رسائل از تاءلیفات اوست .
روزى یكى از مقلدین او كه از تجار محترم و متدین بود، در مسیر راه خود به مكه براى انجام حج ، به نجف اشرف به حضور شیخ انصارى آمد و مبلغى تقدیم كرد، و گفت : این مبلغ ، از مال خالص (و خمس داده ) من است ، آن را بردارید و براى خود خانه اى بخرید و از مستاءجرى راحت شوید.
شیخ ، آن پول را پذیرفت ، و آن تاجر به مكه رفت ، شیخ با آن پول مسجد خوبى در محله خویش صغیر در نجف اشرف بنا كرد، تا اكنون به مسجد ترك معروف است ، و از زمان تاءسیس تاكنون ، همواره محل درس ‍ و بحث علماء مراجع تقلید بوده و مكانى بسیار پر بركت شده است .
آن تاجر در مراجعت از مكه ، به نجف اشرف آمد و به حضور شیخ انصارى قدس سره شریف شرفیاب شد، و پس از احوالپرسى ، عرض كرد: آیا خانه خریدید؟.
شیخ گفت : آرى خریدم ، سپس آن تاجر را با خود كنار آن مسجد برد و آن را به او نشان داد و فرمود: این مسجد را با آن پولى كه دادى بودى بنا كردم .
تاجر گفت : من این مسجد را براى خانه داده بودم ، نه براى مسجد!
شیخ گفت : چه خانه اى بهتر از این مكان مقدس ؟كه عبادت خدا در آن مى شود، ما به زودى از این دنیا كوچ مى كنیم ، اگر با آن پول ، خانه مى خریدم بعد از من ورثه منتقل مى شد، ولى این خانه (مسجد) باقى و ثابت است و به كسى منتقل یا بخشیده نمى شود، و خرید و فروش ‍ نمى گردد .
تاجر، از این عمل نیك انسانى و اجتماعى شیخ ، شاد گردید، و علاقه اش به شیخ انصارى قدس سره شریف بیشتر شد.
(16)




برچسب ها: مسجد،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

- عبادت در مسجد براى سگ سیاه  

مردى كه هر كار مى كرد نمى توانست اخلاص خود را حفظ كند و ریا كارى نكند، روزى چاره اندیشى كرد و با خود گفت : در گوشه شهر، مسجدى متروك هست كه كسى به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمى كند ، خوب است شبانه به آن مسجد بروم ، تا كسى مرا ندیده خالصانه خدا را عبادت كنم .
در نیمه هاى شب تاریك ، مخفیانه به آن مسجد رفت ، آن شب باران مى آمد و رعد و برق و بارش ، شدت داشت .
او در آن مسجد مشغول عبادت شد، در وسطهاى عبادت ، ناگهان صدایى شنید، با خود گفت : حتما شخصى وارد مسجد شد، خوشحال گردید ( كه آن شخص فردا مى رود و به مردم مى گوید این آدم چقدر انسان خداشناسى وارسته اى است كه در نیمه هاى شب به مسجد متروك آمده و مشغول نماز و عبادت است ) او بر كیفیت و كمیت عبادتش افزود و همچنان با كمال خوشحالى تا صبح به عبادت ادامه داد، وقتى كه هوا روشن شد، و به آن كسى كه وارد مسجد شده بود، زیر چشمى نگاه كرد، دید آدم نیست بلكه سگ سیاهى است كه بر اثر رعد و برق و بارندگى شدید، نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده است .
بسیار ناراحت شد، و اظهار پشیمانى كرد و پیش خود شرمنده شد كه ساعتها براى سگ ، عبادت مى كرده است ، خطاب به خود كرد و گفت : اى نفس !من فرار كردم و به مسجد دور افتاده آمدم تا در عبادت خود، احدى را شریك قرار ندهم ، اینك مى بینم (العیاذ باالله ) سگ سیاهى را در عبادتم شریك خدا قرار داده ام ، واى بر من ، چقدر مایه تاءسف است كه این حالت را پیدا كرده ام !
(15)




برچسب ها: مسجد،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات

- مسجد پیامبر (ص ) چرا ناگهان خلوت شد؟ 

قحطى و كمبود غذا را فرا گرفته بود، گرسنگى و تهى دستى ، فشار سختى بر مردم مدینه وارد ساخته بود، در این صورت اگر كاروانى آذوقه و غذا به مدینه مى آوردند، روشن بود كه مردم از هر سو هجوم مى آوردند تا براى خود غذا تهیه كنند، و معمول بود وقتى كاروان تجارتى مى آمد مردم مشتاق ، طبل كوبان به استقبال آن مى رفتند. دختران از خانه ها بیرون آمده ، صف مى كشیدند و طبل ها را به صدا در مى آوردند.
روز جمعه بود، مسلمانان براى نماز جمعه پشت سر پیامبر صلى الله علیه وآله جمع شدند و پیامبر صلى الله علیه وآله مشغول ایراد خطبه هاى نماز جمعه شد.
خبر آمد كه یك قافله تجارتى به مدینه آمده است (یا دحیه كلبى از سفر تجارتى شام به مدینه آمده است )
(13)مسلمانان براى تهیه طعام از مسجد بیرون آمدند و تنها چند نفر (8یا 11یا 12یا 40نفر) پیامبر (ص ) ماندند، مسلمانان فكر مى كردند كه اگر دیر بجنبید، دیگران طعام را تمام كرده و براى آنها چیزى باقى نمى ماند، پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود:
سوگند به خدایى كه جانم در اختیار او است اگر شما چند نفر هم از مسجد مى رفتند، و كسى در مسجد نمى ماند آتش (قهر الهى ) سراسر بیابان را فرا مى گرفت و شما را به كام خود فرو مى كشید و به نقل دیگر فرمود: اگر اینها نمى ماندند، از آسمان سنگ بر سر آنها مى بارید.
در این وقت بود كه آیه 11 سوره جمعه نازل گردید:
و اذا راو تجاره اولهوا انفصوالیها وتركوك قائماقل ما عندالله خیر من اللهو و من التجاره و الله خیر الرازقین .
یعنى :و چون تجارتى ببینند یا آهنگ (طبلى بشنوند) به سوى آن بشتابند و تو را (اى پیامبر) تنها ایستاده بگذارند، بگو آنچه نزد خداست از آن آهنگ و از آن تجارت بهتر است و خداوند بهترین روزى دهندگان مى باشد
(14)




برچسب ها: مسجد،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات
گریه حضرت على (ع )
حضرت صادق علیه السلام فرمود روزى امیرالمؤ منین علیه السلام با عده اى از اصحاب خود بود كه مردى آمد و گفت : یا على من با پسر بچه اى لواط كرده ام اینك مى خواهم مرا پاك كنى ؛ فرمود به خانه ات برگرد شاید این سخن را بر اثر اختلال مزاج و آشفتگى حواس مى گویى ، فردا براى مرتبه دوم آمد و گفتار خود را تكرار كرد این بار نیز به او همان جواب را داد، تا چهار دفعه این عمل را انجام داد، دفعه چهارم على علیه السلام فرمود درباره مثل تو، پیامبر اكرم سه نوع حكم نموده هر كدام را مایلى انتخاب كن . 1 یا یك شمشیر به كردنت بزنند تا هر جا همان ضربت كار كرد. 2 یا از بالاى قله كوهى دست و پا بسته پرتابت كنند. 3 و یا با آتش ترا بسوزانند.
پرسید: یا امیرالمؤ منین كدامیك از كیفرها دردناكتر است ؟ فرمود: سوختن . گفت من همان را انتخاب مى كنم . فرمود: وسیله آتش افروختن تهیه كن ، قبول كرد و خیلى زود وسایل آتش را آماده كرد. آنگاه جوان ایستاد و دو ركعت نماز خواند بعد از نماز عرض كرد: پروردگارا تو خودت مى دانى چه گناهى كرده ام اكنون پیش پسر عمو و جانشین پیامبر آمده ام و درخواست پاك شدن كردم او مرا مخیر بین سه كار كرد و من آن كه از همه سخت تر بود برگزیدم ، خدایا از تو مى خواهم این كیفر دنیوى را كفاره گناهم قرار دهى و در آتش آخرت مرا نسوزانى ؟! از جا حركت كرد، سیلاب اشك فرو ریخت ، داخل گودالى كه على علیه السلام برایش حفر كرده بود نشست ، شراره آتش ‍ را از چهار طرف مى دید كه به سویش مى آید.
اشكهاى امیرالمؤ منین و تمام صحابه جارى شد، در این حین على علیه السلام رو به آن مرد كرده فرمود از جاى خود حركت كن تمام ملائكه آسمان و زمین را به گریه انداختى ، خدا تو را بخشید، برو ولى دیگر مبادا عمل گذشته را تكرار كنى .
(58)



برچسب ها: گریه حضرت على (ع )،
[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ محمد ذوالفقاری ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب